جام زهر !

 

 

اين اولين كار نئو كلاسيك من است كه از باب قافيه و رديف و وزن مشكلي نداشت و از آن دست شعرهايي كه يكباره نازل مي شود و آدم زياد دوستش دارد. اين شعر را در تيرماه گرم تابستان سال 1371 و در شهرم فردوس گفته ام، براي خودم يادآور جلساتي است كه اين كار را خوانده ام و خاطرات خوبي را برايم تداعي مي كند ( خاطرات 11 سال كار ادبي كه توام با فراز و نشيب هاي تاريخ كوچك زندگي ام نيز بوده است. ) يكي از آن خاطرات، چاپ سانسور شده و تلخ اين كار در شماره 40 ماهنامه « ايران فردا » متعلق به آقاي « مهندس عزت ا... سحابي » بود كه در زمان خود و شايد هنوز هم يكي از انتقادي ترين نشريات به سياست هاي حاكم بوده ، آن چاپ و آن سانسور در عين تلخي يكي از افتخارات زندگي ادبي من است! اميدوارم اين شعر مورد پسند شما هم قرار بگيرد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

گويا نمك دواي دل ريش ما نبود.

درمان هر آن چه بود دگر پيش مانبود.

شمشيرها شكست و دل ما شكست خورد.

ماندن براي هيچ كه در كيش ما نبود.

از آن همه هجوم جز افسانه اي نماند.

افسوس « جام زهر » كه در نيش ما نبود !

گندم به باج رفت ، درو دير گشته بود.

جز غيرت خراش زمين ، خيش ما نبود.

در گرگ و ميش گله به تاراج گرگ رفت،

گويا كه گرگ گله به جز ميش ما نبود !!

/ 23 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ali abdali

سلام به روز شدم سر بزن(گروه هنری ارتش دریدا)

kottou

سلام جناب "فرامرز جون"! خبه سرکار؟ خیله دلم ره مه بقی شعرن "نئو کلاسیک" ته ورخنم. اگر دل ته داشت هی جا نی که بینمه. دست گل ته درد نکنه.

مرد تنهاي شب 666

سلام فرامرز جان من آرش عليزاده هستم. ممنون که توی وبلاگت از من هم يادی کرده بودی. يادش به خير روزهای خوبی که رفت و توی خاطره ها غبار گرفت! اگر هوس کردی به يک استکان چای تلخ مهمان بشی خوشحال ميشم دعوتت کنم به وبلاگم. به همه بچه های قديم اگر می بينی سلام برسون. باز هم بهت سر می زنم. تا بعد

فهيم

http://divanetar.20m.com/letter.htm

Z

حيف ... از تو.

a

سلام. من از دانشجو های ادبیات فارسی دانشگاه الزهرا هستم...ما یه محفل شعر روز 2 اسفند تو دانشگاه داریم...اگه بیایید واقعآ خوشحال میشیم... اگه خواستید تشریف بیارید بی زحمت یه نامه بنویسید تا من آدرس دقیق و زمان و مکانش رو بدم...

امید ( امید به بقا)

سلام . به قول یکی از بزرگان . اين گوسفند اسفندی كه نه ذبحش شرعی است نه گوشتش حلال، چه جای خوردن دارد؟

این مرد

اين مرد اولين شعری که ازت شنید اين بود: زندگی شاعری تنهاست ... در کنار مرداب... دست در ... «عماد»

مینا

باصلابت بود ای کاش یک شعر برای وضع الان من هم می نوشتی