شاخه های سر مست نارنج !

با تشكر از آقا يا خانم ….. كه اولين پيام را در مورد شعر قبلي ام داد ، اما آدم هيچگاه جزئي از وجود خودش را نمي تواند نشخوار كند . اين نسبتي است كه بين من و شعرهايم برقرارست … !!

 

مادر مدام به شاخه هاي سرمست نارنج فحش مي دهد !!
به چشم هاي دختركي معصوم
كه در بهار غريبي
در چارراه : « بي قراري و دريوزگي و عشق و غرور »
با خود مرا به ازدحام درختان سبز برد
و با صراحت يك ريشه در تعلق يك خاك
به من نگاه كرد و فهماند : « دوستم دارد… »
و مادرم مدام
- از آن بهار به بعد –
به شاخه هاي سرمست نارنج فحش مي دهد … !!
و هي از آن « ضريح مقدس »
و روضه هاي پياپي
و نذرهاي پياپي
مي خواهد ،
عاجزانه مي خواهد :
« مرا نجات دهند » !!

من از سخافت تقدير عاشقم
مگر ضريح مقدس خداست ؟!
كه بايد
بايد جوابگو باشد ؟!
                         

                         ***

تمام خانه گرفتار عافيت شده است
برادرم « مشكل گشاي » مردم بدبخت است !!
برادرم كه سعي داشت
عشق خودش را
در قاب كهنه و بد رنگ پول جاي دهد ،
از ازدواج – كه تنها وسيله بروز عشق نيز هست … !! –
پرهيز مي كند !
و از آن حضور مبهم سردرگم
- كه هي به او نيش مي زند … !! –
به شعرهاي غريبانه روي آورده است !!
مدام چاي مي خورد
و با « دعاي كميل »
و با « دعاي فرج »
و با « دعاي توسل » به خواب مي رود … !!
و هر وقت هم دلم مي گيرد
و زير گريه مي زنم
يك گوشه از صبوري خود را تصوير مي كند
و لاي نسخه مي پيچد
تجويز مي كند يك شب كنار « پنجره فولاد » تا صبح اشك بريزم
شايد … ( ! ) نجات بيابم !

                                   ***

پدر ولي به روزهاي قديمي
و زرق وبرق هاي قديمي
و اعتبارهاي قديمي خويش فكر مي كند .
به روزهاي ازدحام عاطفه !!
و فكر مي كند اي كاش آن روزها به فكر « مبادا » بود !
و عاطفه هايش را تقسيم بر تمامي عمرش مي كرد… !!
او عافيت طلب نيست
و دردهايش در زير سطحي از صبوري و مردانگي آنقدر پنهان است
كه آن ها را هيچ كس نفهميد يا نخواست بفهمد !!
ايمانش از تحمل مكتب ها زائيده مي شود
و هر چند آزاد فكر نكرد،
اما آزادمان گذاشت فكر كنيم
و مي گذارد آزاد فكر كنيم …
اما هميشه « اما » هايش كار مرا خراب مي كند !!
و باد مي زند به زير تمامي حرفها !!
و باد مي زند به زير تمامي انديشه ها !!

من فكر مي كنم :
نسل من و او – نسل من و پدر بزرگ !! –
ديريست رو به هم ،
به پنجره دشنام داده ايم … !!

/ 19 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيامك

سلام دوست من ! شعر زيبايی بود .خيلی زيبا . تصاوير قشنگ و بیان ساده و روانی داشت . قط گاهی حس می کنم برخی کلمات سبب شده بود که بعضی جاها به نثر نزديک شود مثلا :(از ازدواج – كه تنها وسيله بروز عشق نيز هست … !! –/پرهيز مي كند !) جملات داخل پرانتز به نظر خیلی نثریست .مثلا شاید این جوری ( - تنها وسیله بروز عشق !!- ) ... فضولی ام را ببخشید .لذت بردم . شاد باشی

امید

سلام . قشنگ بود . آخر هفته خوبی داشته باشيد و روز خوش و ايام به کام

مسعود

حالا همچین لازم هم نیست همیشه شعر بنویسی. اینجا وبلاگه. شب شعر که نیست. یه خورده نثر هم بنویس یه خورده حرف دلت هم بنویس یه خورده از زندگی روزمره. ولی خب بنویس د لا مصب...های با توام کجایی!!!!!! خب پنجشنبه جمعه هس که هس. مو ای چیا حالیم نمره!!!

رها

فرامرز خوبم سلام...رسيدنت به خير...بازم دلم با خوندن شعرت هوايی شد...و اين بار اشک هم همراهيش کرد...مخصوصا آخرين بندش...چقدر بغضی رو که تو گلو داشتم رو....ممنونتم...ممنون که بهمون سر می زنی...سلام من رو به بانو برسون...بدرود.

محسن اشتياقي

اين سوميشه!! ما منتظر چهارميش هستيم!! هيچ جا نمی ريم همينجا هستيم!! فرامرز جان يه سربو اينجا « ياد آن وقت ها به خير...» ضرر نداره جون تو. فداي تو دوست خوبم. حال اين مسعود رو هم بيگير!! خيلي داره جولون ميده وا!!!!!! www.sangfarsh2.persianblog.ir

Ramin

سلام : وبلاگ شما خيلي عالي بود و اميدوارم که در تمام مراحل زندگي خود پيروز وموفق باشي خيلي خوشحال ميشوم که به کليه خرابه ما هم سري بزنيد و در صورت تمايل وبلاگهاي همديگر را لينک بدهيم و در صورتي که لينک دادين حتما منو خبر کنيد

ساده دل

سلام فرامرز عزيز . وبلاگ و شعرهاي خوندني و قشنگي داري . ممنون . راستي آيا تو داداش فرشاد حجازي هستي ؟ لطفا بهم اطلاع بده ...

مسعود

ای بابا!!! اقلا بيا حال اين محسن رو اخذ کن!

darya

سلام..... شعر يا نثر...چه فرقی می کند... مهم اين است که راهی باشد برای راحت شدن... راهی باشد برای چيزهای سخت همان هايی که صادق می گفت مثل خوره اند را گفتن......

محسن اشتياقي

بهش بگو بيشين بابا حال نداری!!!!! نه ول کن! دعوا بده! ما خدای ناکرده یه وقتی آدم بودیم! خدا اینجوری شاعرمون کرد... بهش بگو نه خبر؟!