مي خواستم دوباره بگويم مرد

wave.jpg



اين هم شعري از 20/7/74 و فكرها و حرفهاي آن روزها :

مي خواستم دوباره بگويم مرد
چشم انتظار آمدنت هستيم
يكباره سرد شد تنم از سرديت
آيا بتي نمانده كه نشكستيم ؟!

مي خواستم دوباره بگويم مرد
اهل كدام كسب سكوني تو؟!
آيا دوباره اهل نبردي تو ؟!
آيا دوباره تشنه خوني تو ؟!

مي خواستم دوباره بگويم مرد
اخبار از هجوم شما خاليست !
آيا دوباره اهل خطر هستي ،
يا اين كه اين غرور تو پوشاليست ؟!

مي خواستم دوباره بگويم مرد
اين جا پناهگاه فراموشيست !
« آژير سرخ ممتد » پي در پي
حرفي نزن كه موسم خاموشيست!

مي خواستم ولي نتوانستم
دل بركنـم ز سردي آغوشـت
وقتي كه مي رسم به تو : چون دريا
چون سيل در صراحت خاموشت … !!

/ 2 نظر / 8 بازدید
pooya&ala

استاد سلام اين بار اول شدم !!!! زيبا بود مخصوصا (( چون دريا چون سيل در صراحت خاموشت … !! )) یا حق

محسن

سلام دوست خوبم. جسارت و ناراحتی مرا ببخش. تو ماهی و من فکر می کردم که ماه را می توان صيد کرد زکی!!... به قول منزوی: پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالی زد ... که عشق ماه بلند من ورای دست رسيدن بود.... اين روزها بی قرارم. تو به بزرگی خودت ببخش. فدای تو! رنجش و از اين شرَ و ورها رو ولِلِش! تو را و چهلرپاره خاطره انگيزت را عشق است....