به ياد تمام دانشجويان سياسی دربند

photo-tajamo1.jpg

به ياد «حجت شريفي» هم دانشگاهي و دوست خوبم و تمام خاطرات شيريني كه با هم داشتيم…
به ياد «علي افشاري» دوست عزيز و زجر كشيده ام و تمام روزها و شب هاي تلخ و شيرين دفتر تحكيم وحدت…
به ياد تمام دانشجويان سياسي دربند كه من نامرد هم نامشان را فراموش كرده ام ...!
به ياد تمامي آن ها كه جنبش اجتماعي جديد جامعه ايران را كليد زدند
و امروز تقاس گذشته پر افتخار خود را پس مي دهند!

ننگ دو عالم نثار آقاي سيد محمد خاتمي ...!
ننگ دو عالم نثار آقاي دكتر مصطفي معين…!
و تمامي آن ها كه حتي در حد يك سگ هم معرفت شناس نبودند…!!

درود بر ياسر كراچيان ، محمد مهديان ، مسعود اسدپور ، مسعود حامدي ، مريم آشويي ، محمدمنصوري و تمام آن دوست هاي عزيز هم دانشگاهي ام كه ثابت كردند دنياي سنگ امروز حتي در ينگه دنيـا هم نتوانسته آن « آن انساني » و « حس معرفت شناسي » را از آن ها بگيرد . بچه ها روسفيد باشيد كه خيلي ها را روسياه كرديد چون به شماها ديگر نمي شود از اين انگ هاي مرسوم جامعه ايران زد!! … و نامردانه از ميدان به درتان كرد.



« چگونه مي شود از آزادي گفت
به مردمي كه شكمهاشان
فراخترين عرصه هاي تاخت وتازشان است
و پايين تر از آن ، تنها رازشان
آن هم نه سر به مهر
***
چگونه مي شود از مردي گفت
كه زندگي مي كند
نه براي مردن
كه براي ماندن
جاودانه ماندن »
( قسمتي از شعر دوست عزيزم آقاي حسين سجادي )

/ 15 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راضیه

فرامرز خان! سلام. فرهاد خبر خوب وبلاگی شدن شما داد.ببخشید که کمی دیر آمدم اما از ابتدا همه را خواندم،فوق العاده بود.به بانوی مهربانتان سلام گرم مرا برسانید.مشتاق دیدار مجددتان هستم.

مسعود

ای نماز همدلی پر از، بوی گند کفشهایتان/شرم رسته تا همیشه بر لکه های سجده جایتان/ گوش تازیانه ها پر از زخم های بیشمار ما/ ساز این زمانه دلخور از زخمه های بی صدایتان/ از تمام رفتگانتان چیز مانده ای نمانده است/ غیر سنگری که پر نشد با تمام حرف هایتان...یادش بخیر حسین سجادی

مسلم

فرامرز عزيزم سلام... ياد تو و ياد همه بر و بچه هاي با صفا بخير... فرامرز عزيز خدانخواسته قصد نصیحت و غیره ندارم که اصلا اهلش هم نیستم اما متاسفانه باید بگم هنوز جامعه اينترنتی ما اونقدرها باز نيست که آدم حرف دلش را کامل بنويسه. واسه همين خواهشی که ازت دارم اينه که اگه ميخوای هميشه بنويسی کمی بيشتر خويشتنداری کن...نکته ای که عميد نائينی در آخرين شماره پيام امروز به ما آموخت....قربانت تا بعد...

زهره

نه.اشتباه نيومدم.همين جاست...سلام آقای حجازی.منو يادتون هست؟شب شعر اخوان ثالث،کانون شعر صنعتي شريف و کلی بحث...يادتون اومد؟خيلی اتفاقی وبلاگتونو پيدا کردم...و خوب شد.اينجا راحت تر می خوانمتان!

حسينی

هميشه سرفراز باشی. ياد تمام دانشکاهيان آزاده بخير. از طرف دانشجويی از دانشگاه هميشه ملی.

محسن اشتياقي

فرامرز جان سلام. عزيز دلم ما هم مثل تو دلتنگيم. قربون اون مهربونی و صفا و سادگيت... از وقتی يادم مياد: «تو همينی سرکش و مغرور شاید موج شاید کوه» ولی صاف و ساده و رو راست. عزيزم خواهشی که ازت دارم اينه که ملايم بنويس. قربون تو برم. ممکنه بعضی ها کيف کنند!! (همانهايی که بايد دلشان بيش از همه برای تو شور بزند...) من از او هم ميخواهم که به تو در خويشتنداری کمک کند. «به تو بيش از تو می انديشم و دلتنگ از آنم... که مبادا شود آبی تو خاکستری ای دوست...». فرامرز عزيزم... به قول مسلم اينجا ايران است... هنوز برای فرا-مرزی نوشتن زود ...! حاشا که بخواهم تو را به چيزی نصيحت کنم که نه من در آن حد هستم و نه تو گوشت به اين حرفها بدهکار... فقط نگران تو هستم. فدای تو. راستی دست مريزاد مبادا يه سر به ما بزنی ها! يک هفته است خانه نشين هستيم.........

رها

سلام فرامرز خوبم...از دلِ تنگ گفتی و دوستان خوبمون...اولين بار شما رو تو مراسم تبريک به وروئيهای جديد تو دانشگاه ديدمت..سال ۷۵..و يه شعر قشنگ که خوندی برامون. الان يادم نمی ياد چی بود..ولی يادم هست هميشه دنبال شعر هات و شعر خوندنهای با علاقه ات بودم..تو وبلاگ غزل معاصر چند وقت پیش اسمت رو دیدم...فکر نمی کردم ازت نشانی بهم برسه...تا اینکه آدرستم همونجا پیدا کردم.. سنگین و سخت دل نگرانم وقتی که بسته است دهانم رنگ خیال آبی این مردم افتاده باز باز به جانم پا را فراتر ننهادیم از این گلیم کهنه که دیریست حد هميشه پاهاست وقتی که سير بوده دهانم من این شعرت رو خیلی دوست دارم و همیشه زمزمش می کنم..امیدوارم همیشه موفق باشی و هیچوقت نتونن قلم و اندیشه تو و هیچ آدم آزاده ای رو زنجیر کنن..

مسعود

رها خانم! یادم میاد فرامرز میگفت این شعر یه اشکال وزنی داره(تو مصرع رنگ خیال ابی این مردم) ولی اونقدر قوی و قشنگه که خود فرامرز هم دلش نمیاد عوضش کنه! البته دقیق ترش اینه: خاموش و سخت دل نگرانم وقتی که بسته است دهانم....

آشنا

سلام به تمام دوستان صنعتي شريفي از سايت خوبتان ممنون دلم خيلي براي دانشگاه تنگ شده است. گر چه ديگر از دوستان در آنجا نشاني نيست. به آشنا بگوييد فقط آشنا راه او را مي شناخت و تنها او بود كه به روش خود مي جنگيد. و چه دير فهميد كه آشنا آسان مي تواند بهار را با پاييز عوض كند. اي كاش او به خاطر مي آورد كه نام آشنا را اولين بار او در اولين نامه اش نوشت. حيف كه او اكنون غريبه ترين آشنا ست. اي كاش آشنا به آشناترين يارش گفته بود. كه ديگر با او همراه نيست. تقديم به يك يار دانشگاهي

به قول عادل فردوسی پور: چه می خوره از کون اين خائن های وطن فروش!