بی قراری مصلوب

ای بی قراری مصلوب
ای دستهای صبورم
گم شو که در تو نريزد
ته مانده سبوی غرورم

يک شب بيا دوباره سراغم
ای مردی غروب نموده
درد نبودنت چه بگويم
ما را نظير چوب نموده

از زخم های مرده بگويم
بوی خيال و خواب گرفتيم
بهر فرار از تب و تکبير
اين گونه ما شتاب گرفتيم

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلا

فرمرزجان سلام برخلاف بقيه من اخيرا دارم با کلام ماورائی شعرتو ودوستانت آشنا ميشوم وهميشه شعرهای تورو وگفتگوهای دوستانت باتوروميخونم .ولذت ميبرم با اين نوشته ها هردوی شما رو بيشترحس ميکنم . ميدونم تو وهمسر نازنين تو رو خيلي ها عميقا احساس ميكنند.ياد نوشته دكترشريعتي ميافتم :....هركسي به اندازه اي كه احساسش ميكنند هست ....كلماتش هريك انفجاري را دردل به بندكشيده اند اينان درجستجوي مخاطب خويشند . اگريافتندآرام ميگيرند واگرنيافتند......

مسعود

راستی يادم رفت- سری به ای ميلت هم بزن

امید

سلام . از اينکه فعالتر شدی خوشحالم . پاينده باشی.

داش آريا

سلام. فرامرز جون.قشنگ بود.موفق باشين .خوشحال ميشم به من هم سر بزنين.

محسن

من اينجا بس دلم تنگ است ... و هرسازی که می بينم بدآهنگ است.... بيا ره توشه برداريم... قدم در راه بی برگشت بگذاريم..... عزيزدلم سلام. ۴پاره بدی نبود ولی بيت سوم را عوض کن!!! برا خودت ميگم!! راستی وعده از حد بگذشت و نه دو ديديم و نه يک!! گفته بودی می زنگی!! نه؟!! فدای تو

مسعود

اصلا اصل ماجرا تو بیت سوم و چهارمه!!!!!!!!! چرا عوضش کنه

فهيمه

خيلي قشنگ بود.

amandra

باز داغ دلم تازه شد.