باران اسيدي
دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٢

يادی از عباس چشامی عزيز




اين شعر كه متعلق به دوست عزيزم آقاي « عباس چشامي » است در سال 1370 و در زماني كه ايشان سال سوم يا چهارم دبيرستان بودند و در « شبهاي شعر مسابقات شعر و قصه مقاطع راهنمايي و دبيرستان استان خراسان » قرائت شده است. مرا ياد اين جمله انداخت كه برخي افراد شاعر جوان هستند و برخي جوان شاعر ، آن روزها عباس عزيز ما يك جوان شاعر بود نه يك شاعر جوان …! شاهد من اين شعر، كه در نوع خودش بي نظير است و تا حدود زيادي وصف الحال :



دايم درامتداد لجن هاي بي وضو
سُر مي خورند نسل بدنهاي بي وضو
زن مي شوند دختركان نجيب ، آه !
در ارتفاع ديده شدنهاي بي وضو
اين مردهاي سنگي از نطفه ذغال
هستند شير خورده زنهاي بي وضو
محصول پينه هاي فراوان دستمان
مفقود شد ميان دهنهاي بي وضو
ديريست اين كه زنده به گوريم و گفته ايم ،
تا لحظه نشمرند كفنهاي بي وضو
فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]