باران اسيدي
یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٢

امروز هم مرا تحمل کنيد !

 

امروز سال بيست و هشتم زندگی من هم تمام شد، در حال و هوايی که ماه يازدهم خدمت سربازيم دارد تمام می شود.

خوشحالم که از آن دسته آدم هايی نبودم که بشود زندگی اش را در ۴ صفحه A4 آن هم با خط های درشت وبا فاصله نوشت.

خوشحالم که در زندگی کوتاهم روزهايی هست و روزهای زيادی هست که بتوان از آن ها حرف زد.

خوشحالم که از زمانی که خودم را شناخته ام ، هيچ گاه از تلاش برای ترقی و پيشرفت خودم ، شهرم و جامعه ام دست بر نداشته ام.

خوشحالم که تا امروز توانسته ام خودم را چنان محکم نگه دارم که با وجود مراودات سياسی ـ اجتماعی زياد، زير بيرق هيچ گروه و حزبی سينه نزده ام.

خوشحالم که زندگی عاشقانه ای دارم به وسعت تمام غصه هايی که برای اين عشق کشيدم ـ عشقی که امسال مهر، ۱۲ساله می شود ـ و من آن را از زير بمباران نگاهها و حرفها (ی گزنده و تلخ خانواده ای که عشق را نمی فهميد.) به سلامت به مقصد رساندم.

خوشحالم که کانون شعر و ادب شريف را با تمام روزهای خوبش احيا کردم و ۲۰ شب شعر ماهيانه و حدود ۲۰۰ جلسه هفتگی شعر را به همراهی دوستانم در دانشگاه صنعتی شريف به انجام رساندم.

خوشحالم که در سخت ترين، پر تکاپو ترين و آبرومندترين دوره جنبش دانشجويی کشور ، عضو کوچک، ضعيف اما پرتحرکی از آن بودم.

و مهمتر از همه خوشحالم که هستم و از بودنم به کسی ضرری نمی رسانم... !!

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]