باران اسيدي
شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥
عروسک کوکی خوشبخت !

 

«خسته مون کردی بهتره خفه شی چرا شما دوتا نمیفهمید که همه می دونند درچه حدی هستید. و چقدربدبختید وچقدرمتاسف می شم براتون وقتی لحظاتتون فقط بدبختیه و این توی چهره پژمرده هردوتون به وضوح دیده می شود .»

 «بابا بی خیال ! خودتو جر میدی که چی بشه جز اینکه شورتتو پاره کنی فایده ای نداره . به زندگی الانت نیگا کن خجالت بکش برادر! این اداها رو هم بذار دم کوزه ...»

 

- به دوست خوشبختم :

(و با این امید که اثر نشادری که به واسطه مطلب قبلی ام یک عضوی از بدنشان را اذیت کرده بود، حداقل بعد از گذشت چند ماه، کمرنگ تر شده باشد!)

 مطلب قبلی و پیغام هایی که برایم گذاشته بودید و رویت های متعدد و بیشماری که بر آن واقع شده بود(قریب 2000 نفر)، انگیزه جدیدی به من داد که بنویسم. مخصوصا هر چه این پیغام ها به فحش نزدیک تر می شد، انگیزه های من بیشتر انگیزه پیدا می کردند. که دو تا از مودبانه ترین هایش مطالب فوق است. خواندنشان خالی از لطف نیست و اگر آن ها را ندیده اید توصیه می کنم حتما تورقی بفرمایید !!

 ماهیت کثیف این آقایان و یحتمل خانم ها - مورد اشاره در مطلب ماضی –  به بهترین وجهی در همین پیام های ساده، صمیمی ! و پر بُرد! قابل اکتشاف است و دو مورد از مهمترین هایش :

 ۱) در ادبیات آقایان مفاهیمی چون «شورت» و «جر دادن» و ... بسیار پر رنگ است. اولا گناه این موضوع به محیط کاری فعلی شان بر می گردد که حداقل وظیفه محوله شان به ترکیب این دو کلمه و ترکیب های دیگری که می شود با آن ها درست کرد، بر می گردد و الخ.

۲) قاطی کردن فرد ( افراد یا بهتر بگویم کل اعضای خانواده تان) با پرونده اتهامی شما.حالا می خواهد همسر آدم باشد، پدر و مادر و یا هر آشنای دیگری. این هم کار متدوالی است که دیگر  روتین زندگیشان شده.

 به خدا عزیزم درکت می کنم! آدم های قوی تر از تو ... ، قوی تر از شما نیز محیط زندگی و امرار معاش، دامنه لغت گویش شان را عوض کرده، تو که جای خود داری. این گناه تو نیست تو فقط قبول کردی در یک همچو محیطی کار کنی و لا غیر ... مابقی اش را آن ها خوب می دانند... . چشم باز می کنی می بینی تبدیل به یک دایناسورشده ای که خودت هم از خودت می ترسی !

من متاسفانه آن قدر آدم خوشبخت یا مشهوری نبوده ام که بیش از چند روز یا چند ماه آن هم به عنوان متهم، به شما یا تیپ شماها جواب پس بدهم و متاسفانه داده هایم برای تحلیل شخصیتی تان خیلی خیلی محدود است. اما یک دوست روانشناس قابل، می شناسم که بیشتر خواهد توانست چهره به یادماندنی، خوشبخت و مشهور شما (!) را برای خودت و احتمالا ما فلک زده های بدبخت، ترسیم کند.

 اما بروم سر اصل مطلب و مقوله خوشبختی (!) با این امید که خیلی احساس خود خر کم بینی(خر = بزرگ)، به تو دوست عزیز دست ندهد که نگاه کن یک پیام ساده ما چقدر او را به جواب دادن وا داشت. نه... ! مساله چیز دیگریست ما آدم های این کاره! از هر بهانه ای برای فاتحه خواندن به ناموس عظمایتان حداکثر بهره را می بریم، ناموس عظمایی - که یک زمانی مقام هایی بود(!!) و حالا انگار خود «جمهوری بی جمهورتان»  شده است. - و اینکه می دانیم علیرغم مازوخیسمی که دارید، انجام این فعل در مورد آن ها، بیشتر ارضایتان می کند تا در مورد خودتان، حالا چه بهتر که شما خود بسترساز این جملات من باشید.

 به هر شکل خطاب به تو دوست عزیزی که من و همسرم را بدبخت می بینی و آن مصدر مجعول را در چهره پژمرده ما دو نفر رصد می کنی می گویم:

 مگر بدبختی چیز بدی است وقتی که ملت، جای پول نفت سر سفره شان گوجه فرنگی (کیلویی 2400 تومان!) نیز زیادی می کند و مرفهی حساب می شود.

 مگر بدبختی چیز بدی است وقتی که 3ماه حقوق یک مهندس جوان وخوش فکر، یک متر مربع آپارتمان در «جنت آباد شمالی»  هم نمی شود، تازه اگر 90 روز بتواند با نان خشک و آب سر کند و یک متر مربع برایش کافی باشد تا بتواند جلوی چهره شما خوشبخت ها (!) پرزنت بدبختی هایش را خون بریند !

 مگر بدبختی چیز بدی است وقتی که بزدلانی مثل تو که به اندازه « ه »  کلمه «خواجه»  هم دل ندارند که اسمشان را آن هم در یک وبلاگ ساده و – صد البته بی بند و بست – بنویسند، با آدم فروشی به همه چیز رسیده اند و به ظاهر خوشبخت !! .... مگر بدبختی چیز بدی است که مثل تو نباشیم.

 اگر تو آن کسی هستی که من می شناسم و خوشبختی آن چیزی است که تو و امثال تو بی هیچ استحقاقی به آن رسیده اید، حاشا که من و «ملیحه» جز بدبخت ترین های این مملکتیم.

 اما ببین !

 «... در کارگاه قالی بافی این مملکت

 -         بر عکس سفارش شما -

 همه جا را سبز بافته اند

 روی سبزها، گل ها ، شکوفه ها ...

 یادت باشد قناری ها خواهند خواند

        حتی اگرشما نخواهید.

                     طبیعت کار خودش را خواهد کرد

                                  با «صدام» یا بی «صدام» !

 یادت باشد

 عروسک کوکی خوشبخت !

 «بن لادن» قادر نیست شکوفه زدن گل ها را ترور کند

                                              یا بوی اطلسی ها را

 بهار به این باغچه خواهد آمد.

 ما به امید زنده ایم.

 به این امید که تو آن روز هم خوشبخت باشی !

 و بین تمام آرزوهای رنگینت بچرخی

 این بار با اراده خودت

 نه با اراده کسی که کوکت کرده است !!

 باور کن بهار آمدنی است

 ... بهار آمده است

 «یُسر» در عین «عُسر» اتفاق افتاده است.

 ...

 باور کن ! »

 اما برای این که مستنداتت تکمیل شود، خودم برایت می نویسم :

 خوشبختم که از 5 کاری که عوض کرده ام ، 3 کارش را به خاطر دغدعه ها و اعتقادات سیاسی ام از دست داده ام و به آن اضافه کن رد گزینش فوق لیسانس که ... .

 خوشبختم که زندگی عاشقانه ای دارم و دوستی های عاشقانه ای ... . که در این زمانه ولایت فقیه دوم، زمانه ای که همه جور ارزشی با پول قابل محاسبه است، به هیچ وجه در قیمت و وصف نمی گنجد و دُری است کمیاب.

 حالا گیرم که در جامعه کثیفی که امثال تو به لجن کشیده اند، اگر چه در شرایط نسبی خوبی قرار داریم، اما به اندازه شایستگی هامان در جایی که باید، نیستیم. این بدبختی من و امثال من نیست، بدبختی جامعه ای است که ریش را به مغز ترجیح می دهد و بز اخفش بودن را به منتقد اصلاح گرا !

 خوشبختم که در زندگی کوتاهم روزهایی هست و روزهای زیادی هست که بتوان از آن ها حرف زد و شرمنده مخاطبان آن حرف ها نشد. ( مشکلی که می دانم شماها عجیب گرفتارش هستید !)

 خوشبختم که تا امروز توانسته ام حداقل آن قدر خود را محکم نگه دارم، که با وجود مراودات سیاسی- اجتماعی زیاد، زیر بیرق هیچ گروه و حزبی سینه نزنم.

 خوشبختم که در یکی از آبرومندترین دوره های تاریخ جنبش دانشجویی کشور، عضوی کوچک، «معمولی» ، اما پرتحرک از آن بوده ام.

 خوشبختم که سمبل گروه مستقل و کوچک ما در آن روزها ( یعنی عنوان : «جمعی از دانشجویان معمولی ! » با تاکید بر علامت تعجب آخرش! ) آن هم در آن هنگامه که همه برای خود اسم ها و عناوین پر طمطراق انتخاب می کردند. آن قدر بار داشت که حالا یادش و یادآوری اش بعد از 11 سال، یک جاهایی را از یک کسانی بسوزاند و به واکنش های هیستریک این چنینی وادارد.

 و مهمتر از همه خوشبختم که هستم و از بودنم به کسی ضرری نمی رسانم !!

 تهران -  7 بهمن ماه 1385

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]