باران اسيدي
شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
دیریست این که زنده بگوریم و گفته ایم / تا لحظه نشمرند کفن های بی وضو ... !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« و گل فروش که موهایش در زیر نور،آبی - بنفش می زد

 یک شب به من گفت : چرا ول نمی کنی؟

 و من نمی فهمم که چرا عاشق شدن طبیعی انسان است

                                         و از طبیعت انسان نیز بالاتر ... ‌» (۱)

 

 قبل از خواندن مطلب این سری من، ابتدا مطلب زیر را از سایت وزین شریف نیوز (!) بخوانید. نویسنده این مطلب آقای «رضا شکیبایی» عزیز از دوستان قدیم (!) و بزرگواران دفتر محترم (!) مقام رهبری دانشگاه شریف در سال های حضورم در دانشگاه است، که سابقه دوستی های خاله خرسه ایشان و بقیه هم سلکانشان با من و دوستانم، حداقل برای بچه های آن روز دانشگاه شریف اظهر من الشمس است!! (مخصوصا برای آنهایی که آن روزها سری هر چند حداقلی درسیاست یا فعالیت های فرهنگی و هنری دانشگاه داشتند.)

 دوستی هایی از آن دست عاشقانه (!) که می خواستند سربه تن ما نباشد... و در راه حذف تفکر مستقل دانشجویی که بخشی از آن را آن روزها در دانشگاه شریف و بعدها در فضایی به وسعت جریان مستقل دانشجویی کل کشور، من و دوستان هم فکرم نمایندگی می کردیم، از هیچ حرکتی، فروگذار نکردند !!

 و یاد آن ایام و آن تحرک ها و آن مالیدن پوزه فریفته های خودکامگی و استبداد دینی، بر خاک مقدس دانشگاه و جامعه، یاد تمام آن حس های پاک و عرض های طیبی که بر سر آن پیمان رفت، یاد همه و همه و همه، خون در دلم می کند و در این شب تاریک و نا امید که پر از صدای شکستن کاشی های آبی و واق واق سگان زنجیری است، به من حق بدهید که از خواندن این قبیل قلب واقعیت ها دلم بشکند و متنی بنویسم در حد آه.

 

از «فرامرز» روزهای فریاد زیاد فاصله گرفته ام و حنجره ام تحمل شروع دوباره با فریاد را ندارد اما اگر فکر کرده اند که سکوت می کنم، خیالبافی کرده اند.

  

 

 

فعلا بخوانید :

 خاطراتی از دانشگاه شریف

رضا شکیبایی 

 

 

     ساختمان امور اداری، کنار در اصلی دانشگاه.

 

 

 

سال ۷۵ بود که در واحد تشکیلات انجمن اسلامی (دانشگاه شریف) بودم. آن موقع، مسئول واحد تشکیلات، مجید فراهانى بود، او دبیر انجمن و عضو شورای مرکزی تحکیم بود. بعدها وارد حزب مشارکت شد و الان عضو شوراى مرکزى و مسئول شاخه جوانان حزب مشارکت است. مجید بچه جنوب تهران بود و صنایع می خواند، مدتى با هم در اتاق ۴۱۹ خوابگاه زنجان بودیم. آن روزها انجمن مثل الان یکدست نبود، همه جور آدمى در آن پیدا مى‏شد، از مجید که چپ چپ بود، تا یک کسانى مثل «على شکورى» بچه قم که درست در طرف مقابل قرار داشت؛ شکوری مسئول واحد عقیدتی بود. اکثر بچه‏ها این تفاوت دیدگاه‏ها را پذیرفته بودند و همدیگر را تحمل مى‏کردند، اگر چه سال ۷۶ به لطایف الحیلى عده‏اى انجمن را تصفیه کردند. شکوری هم بعدها از این که یک سال در شورای مرکزی وقت گذاشته و به قول خودش وقتش را تلف کرده پشیمان بود.                                                                                               
ماجرا از آنجا شروع شد که به علت فعالیت فوق العاده نیروهاى ارزشی انجمن، تعداد اعضاى فعال انجمن به شدت افزایش یافت و ترکیب شوراى عمومى ۵۰  ـ ۵۰ شد؛ نیمی طیف ارزشی و نیمی چپ. این مساله ادامه داشت بطوری که انجمن دانشگاه (شریف) از معدود انجمن هایى بود که در انتخابات ۷۶ براى حمایت از هیچ کدام از کاندیداها به اجماع نرسید. این مساله باعث شد تا عده ای به این نتیجه برسند که ترکیب اعضا را باید تغییر داد.                                 
در همان اوضاع در دانشگاه اتفاقاتی رقم خورد که شرایط را به نفع طیف چپ تغییر داد؛ درگیرى هایى که در دانشگاه، اواخر سال ۷۵ و اوائل ۷۶  به علت سوء مدیریت رئیس وقت دانشگاه پیش آمد، باعث شد که طیف نیروهای ارزشی انجمن که اکثرا عضو کانون فرهنگی خوابگاه زنجان و هیات خوابگاه طرشت(مهمترین مجموعه های درگیر با ریاست دانشگاه) بودند، تمام وقت مشغول این مساله شوند و در جلسات شورای عمومی کم تر حضور داشته باشند. در این وسط عده‏اى در انجمن در صدد برآمدند تا از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را ببرند. قاعده جدیدی سربرآورد که هر عضو شوراى عمومى که بیش از دو جلسه غیبت در جلسات شورا داشته باشد، عضویت او لغو خواهد شد، و همین طور هم شد و اکثریت حذف شدند.
انجمن یکدست شد و از آن به بعد نیروهاى مذهبى هیچ وقت در انتخابات انجمن حضور فعال نداشتند. سیر نزولى انجمن اسلامى از همان جا آغاز شد. سرآغاز این نزول، مدتى پیش از آن بر اثر بى تفاوتى نسبت به معضلات دانشگاه و سوءمدیریت مسئولان آن آغاز شده بود. در واقع شوراى مرکزى انجمن با بى تفاوتى نسبت به بحران بوجود آمده و عدم همراهی با مخالفان، در آن واحد با یک تیر دو نشان می زد:                                                    
یکى، حذف نیروهایى که مطلوبش نبودند؛ دوم، از آب گل آلود ماهى بگیرد: بودجه سالانه انجمن به دلیل عدم مقاومت در برابر ریاست دانشگاه، در آن سال افزایش یافت و این در حالى بود که سایر گروه ها به شدت تحت فشار و در معرض تعطیلی بودند؛ دفتر نشریه «نقطه سر خط»(که آن زمان مطرح ترین نشریه دانشجویی کشور بود) به دستور ریاست وقت پلمپ شد(!) اموالش مصادره شد، حکم کمیته انضباطى براى تعداد زیادى از دانشجویان صادر شد. درگیری های دانشگاه حتی به برخوردهای فیزیکی کشیده شد؛ در یکی از روزها در کلاس الف16 (ساختمان ابن سینا)  مخالفین ریاست دانشگاه جلسه ای را تشکیل داده بودند که ناگهان عده ای وارد کلاس شدند و با میل گرد به سمت بچه ها یورش بردند، درگیری شدیدی رخ داد و یکی از بچه ها(کورش علیانی) بر اثر ضربات میل گرد، سخت  راهی بیمارستان شد. علیانی از بچه های المپیادی دانشکده ریاضی بود و یکی از رهبران دانشجویان معترض به حساب می آمد. حمله کنندگان، تعدادی از دانشجویان اخراجی سال های قبل بودند که با رایزنی های فردی به نام «رجب زاده» که آن موقع در حراست دانشگاه بود، به دانشگاه فراخوانده شده بودند که در ازای این خدمت به ریاست دانشگاه، مشکل آموزشی آنها حل شود!
حوادث آن دوره آن چنان  عجیب و فراوانند که به ذکر همین مختصر اکتفا می کنم. تصور نیروهایى که به تازگى وارد انجمن شده بودند، این بود که با یکدست کردن نیروها بر قدرت انجمن بیفزایند، اما این استراتژى نتیجه معکوس داشت. در درون مجموعه نقد و رقابت مرد و دیگر انتظارى براى رشد وجود  نداشت.                                   
با ورود نیروهای جدید در واقع تحمل دیدگاه مخالف از بین رفت و استراتژی جدید حذف مخالفین بود. یاد دارم که در همان سال‏ها با مجید فراهانى که لیدر طیف چپ قدیم انجمن بود، بحث‏هاى شدیدى در اتاق ۴۱۹خوابگاه زنجان در مى‏گرفت؛  اما نتیجه بحث‏ها هیچ وقت حذف و قهر نبود و پس از بحث بر سر یک سفره غذا مى‏خوردیم. فراهانى بعدها به پتروپارس رفت و از مدیران این شرکت نفتى شد.                                                                            
بعدها «فرامرز حجازى» عضو شوراى مرکزى انجمن که روحیات شاعرانه ای داشت و  بهتر بگویم شاعر بود، از خوابگاه طرشت به اتاق ما (۴۱۹ زنجان) آمد. سروده های فرامرز، آن روزها در دانشگاه، از شعر  شاعران نامی معاصر هم بیشتر طرفدار داشت و نقل زبان ها بود. شهرتش در دانشگاه به حدی بود که حتی زمانی مجید و سایرین با قرار دادن اسم او در بالای لیستشان در انتخابات انجمن رای آوردند. فرامرز که به اتاق ما آمد، سال ۷۷بود و دیگر اثرى از قدیمى‏ها در انجمن نبود، فرامرز هم خسته شده بود از قیل و قال های سیاسی و به همان کسوت قدیمی اش(شاعری) بیشتر نزدیک شده بود و از تازه واردها مى‏نالید. مى‏گفت که نمى‏دانند اینجا کجاست. در واقع از همان‏ها مى‏نالید که خودش پل ورودشان به انجمن بود.      
انجمن اسلامى سال‏ ۷۶ عرصه انگ زدن‏هاى این و آن به همدیگر هم بود و خلاصه دسته بندی ها زیاد بود. اما نسبت این صفات ظاهرى به همدیگر خیلى اوقات غیر واقعى بود. در واحد تشکیلات بخشى بود به نام «استعلامات» که جواب استعلام‏هاى هسته‏هاى گزینش ارگان‏هاى دولتى و شرکت‏ها را در مورد فارغ التحصیلان شریف مى‏داد.  این قسمت تقریبا مخفى بود،  یعنى کسى خارج از مجموعه آگاهى نداشت که چنین چیزى در انجمن وجود دارد، در آن روزها آقاى «ف» از بچه‏هاى دانشکده برق مسئول بخش استعلامات بود و سیل نامه‏ها براى اعلام نظر انجمن در مورد افراد جریان داشت. آقاى ف که اتفاقا انگ تندرو بودن و خیلى چیزهاى دیگر خورده بود به هیچ کدام از نامه‏ها یا جواب نمى‏داد یا آنهایى را که جواب مى‏داد ـ مى‏شناخت یا نمى‏شناخت ـ تایید مى‏کرد. البته عمر این مسئولیت او کوتاه بود، اما روش کار او درست برخلاف آن چه بود که دیگران از ظاهرش استنباط مى‏کردند، او هم در جریان درگیری های دانشگاه حکم تعلیق کمیته انضباطی را دریافت کرد و بعد از مدتی عضویت او  هم در شورای عمومی لغو شد.                                                     
نتایج تلاش بچه‏ها به ثمر رسید، نیمه اول سال 76 بود که رئیس دانشگاه(دکتر خطیب الاسلام صدرنژاد) بر کنار شد. تقریبا یک حالت شادى و غم مخلوط به هم در همه بچه‏ها بود. شادى به ثمر رسیدن تلاش یک ساله آنها در مبارزه با سوءمدیریت در دانشگاه و غم‏هاى فراوان بچه هایى که حکم تعلیق کمیته انضباطى براى آنها صادر شده بود؛ بچه هایى که مشروط شده بودند، و به این ها اضافه مى‏شد اخراج تقریبا همه بچه‏ها از شورای عمومی انجمن که دیگر حس و حالى هم براى برگشت به آن و شروع دوباره نبود. همه خسته شده بودند.                                                        
از آن به بعد، انجمن اسلامى دانشگاه دیگر در حد و اندازه‏هاى دانشگاهى مثل شریف نبود، نه نامى در محافل سیاسى و دانشگاهى داشت و نه اثر گذار در دانشگاه. برگزارى کنسرت موسیقى و پخش فیلم از مهم ترین کارهای آن در این مدت بود. در این مدت، عایدى که از این کنسرت‏ها و پخش فیلم‏ها نصیب انجمن شد و لذت درآمد حاصله، رکود و سکون را بر مجموعه حاکم کرد.                                                                                             
وضع به جایى رسید که انجمن اسلامى شریف که روزگارى اعضاى آن از طراحان اصلى اشغال سفارت آمریکا بودند و پیشرو انجمن‏هاى تهران، دنباله رو انجمن هاى نه چندان ریشه دارى هچون انجمن دانشگاه علامه شد.                             
یک روز سید مجید شریف واقفى و دوستانش به علت پایبندى شان به اصول اسلامى در سازمان مجاهدین خلق تصفیه شدند و آن روز، حکومت، حکومت طاغوت بود.                                                              
و روز دیگری در جمهورى اسلامى همین اتفاق تکرار شد به شکلى دیگر، که گلوله زبان امروز نبود و حذف رنگ دیگرى داشت: رنگ قانون!                                                                                                                                      

 به مسعود اسدپور ، ملیحه محمدیان و تمام آن هایی که نگران ننوشتنم هستند :

 آخرین باری که دست به نوشتن خاطراتم زدم غروب یک روز بهاری در اواخر اردیبهشت ۸۳ بود.این سخت نویسی برای آدمی که زمانی تولیدیش دو شعر در هفته بود، می تواند بسیارخطرناک باشد. آن هم دردوره ای که هر کس از مادرش قهر می کند یا به هر دلیل در مجموعه دفتر نمایندگی فلان دانشگاه یا بسیج بهمدان دانشگاه دچار افسردگی دوره روشنفکری می شود و یا تحمل ارتقا از IQ جلبک به IQ ماهی را ندارد، خاطراتی از دانشگاه می نویسد و از تو و از تمام آن چه که دغدغه های اصیل تو و امثال تو بوده اند.

  کم مانده است همه چیز را به نفع خودشان مصادره کنند. آدم هایی که روزی کوچکترین صحبتی درمورد خودشان را با کتک کاری در حد مرگ و فحش های رکیک پاسخ می دادند و همه توان «دفتر نمایندگی رهبری در دانشگاه شریف» پشت بازویشان بود و قباله ترکتازی هایشان، امروز با مظلوم نمایی و نادیده گرفتن جریان فکری و بنیاد آن ها برافکنی که در اواخر سال ۱۳۷۴ مرا نماینده و موکل خود تعیین کرده و جو کل انتخابات نه چندان آزاد آن روز انجمن دانشگاه شریف را متحول نموده بود، را می خواهند در حد حرکت ظاهرگرایانه مشتی جوجه فکلی چپ سنتی(نظیر آقایان توکلی، نظری، حاج شفیعی و ...) که می خواسته اند پوز آن راست های ما قبل تاریخ را بزنند(آن هم در حد تغییر قیافه آدم ها و نه تفکر آن ها)، کوچک و حقیر جلوه دهند. (به کلمه ظاهرگرایانه بیشتر دقت کنید !)

 آن روزها هم تلاش داشتند حرکت آدم های فکری و مستقلی که آمده بودند با حضور فعال امثال من، انجمن اسلامی دانشجویان را به نفع صاحبان اصلی اش (یعنی دانشجویان) استحاله کنند و از نجاست و نکبت استبداد و خودرایی و سیته زدن پای علم مستبدین رهایی بخشند؛ در حد «کانون فیلم» و «کلوپ فیلم» و نشان دادن ۵ فیلم (که تازه از دیدگاه آن ها، مبتذل بوده است و فقط درآمدزا) محدود و محصور نمایند.

 شاید «آقا رضا»ی عزیز ما یادش رفته که آن قدر من و دور و بری هایم (همین به ظاهر کانون فیلمی ها!!) و تفکر استقلال مآب ما، حائز اهمیت بود که یاران و همکاران ایشان در دفتر نمایندگی رهبری و هیأت چهارده معصوم خوابگاه طرشت۳، حتی از بیعت با هم اندیشان آقای منتظری(ظالمان به مقام ولایت!) از یک سو و چپ های سنتی دانشگاه از سوی دیگر نیز فروگذار نکردند، تا شورای مرکزی منتخب دانشجویان (که من نیز یکی از آن ها بودم) را از تمامی اختیاراتی که تا آن زمان داشت خلع ید نمایند و بزرگواری که به زور و تزویر همین ائتلاف کثیف و صدالبته ناپایدار، با اختلاف فاحشی از نفر هشتم انتحابات، در جایگاه نهم و به عنوان عضو علی البدل دوم ( دقت کنید عضو علی البدل دوم !! ) در انتخابات شورای مرکزی آن سال انجمن (سال ۷۶ )، رای آورده بود با احساس همیت و دوراندیشی (!!) به دبیری انجمن شریف بگمارند - دکتر کرمی محمدی - دلقکی که درتمامی عمرم مثل او را به خاطر نداشته و احتمالا نخواهم داشت.

   و تازه بعد با فشارهای روانی و کثافت بازی هایی که حربه همیشگی شان بود ما را و در حقیقت منتخبین واقعی دانشجویان را به تدریج مجبور به کناره گیری و استعفا نمایند و البته اگر جز این بود در سلامت سیاسی خودم و دوستان صادقم در آن شورای به یاد ماندنی شک کنید. چرا که آقایان مستبد در پوستین وارونه انتخابات آزاد !! می خواستند دانشجویان، پرشور و پرحرارت در انتخابات شرکت فرموده و به یک مشت بز اخفش و بله قربان گو رای دهند تا هم از پرشوری آن بهره ها ببرند و هم آبی از آب تکان نخورده باشد. این همان دغدغه ای است که سال ها بعد (خرداد ۸۳) دوستان «مشارکتی» ما و سید خندانشان (خاتمی‌) از ملت ایران توقع داشتند و از طبقه روشنفکر جامعه هم نه تنها توقع سکوت که توقع حضوری فعال در انتخاباتی که «هیچ فرقی نمی کند!»... .

 خلع ید من و شورای مرکزی هم طیف من از تمامی اختیاراتی که تا دقایقی قبل از اعلام نتایج آن دوره انتخابات، به تمام شوراهای مرکزی قبلی داده شده بود یکی از آن مارک های حقانیتی است که زیاد دوست می دارمش.  

   سطح تاثیر گذاری این تفکر در آن روزهای دانشگاه و در طیف اکثریت مستقل و روشنفکر دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف، آن قدر بود که پس از برگزاری سیزدهمین شب شعر شریف که به یاد زنده یاد «فروغ فرخزاد» به بالاترین سطح ممکنش برگزار شد و قرار بود تندروهای دانشگاه با من و کانون شعر برخوردهای افراطی کنند،یکی از همین بزرگواران درشورای تصمیم گیری شان در هیأت چهارده معصوم خوابگاه طرشت ۳  گفته بود:

 «... یادتان باشد عملکردهای گذشته ما نه تنها دامنه تاثیر او را کم نکرده بلکه امروز دیگر او خودش نیست، نماینده یک موج دانشجویی است. شما ۷ نفر بشوید آن ها ۷۰ نفره از او حمایت می کنند ۷۰ نفر بشوید ۷۰۰ نفره، ۷۰۰ نفر بشوید، همه دانشگاه ازاو حمایت خواهند کرد.»

 پس علاوه بر احترام به دغدغه های پاک و صادقانه دوستانی چون مسعود اسدپور عزیز و این پیام ساده و صریح :

 « برای کسی که عادت کرده خوب بنویسد و ادبی بنویسد و پشت هر جمله اش کلی فکر و معنی و رابطه باشد سخت است هر روز یا حداقل هر هفته یا نه هر ماه بنویسد. اما باور کن اگر سبکتر بنویسی ولی بیشتر و لو اتفاقات روزمره، آرشیو وبلاگت میشود دفترچه خاطرات. اگر کسی نگاهی به وبلاگت بیندازد فکر میکند تو عینک دودی زده ای. این وبلاگ تنها ده درصد فرامرز حجازی است. شاید نیم پاره ای از آن چار پاره ها. از آن پاره های دیگر هم بگو ... »

 

به نظر می رسد در هنگامه قدقد این مرغ صفت های دلقک مآب که به رویه بزرگترهایشان هیتلرگونه، قصد تغییر و تحریف تاریخ به نفع خود را دارند و در حکومتی که با این قبیل طرز فکرها نسبت فامیلی دارد! هیچ کس نیز ازهیچ گونه کمکی به این نویسندگان مبرز! فروگذار نمی کند؛ سکوت ما خیانتی باشد به همه آن تلاش ها و شب بی خوابی ها و دغدغه داشتن ها.

 به یاد آن روزهای عاشقانه، روزهایی که «تکلیف» به معنی لجن فقه سنتی اش در زندگی ما خط خورده بود، و عاشقانه می تاختیم، به یاد همه شماهایی که یادتان حالا اشک توی چشم هایم جمع می کند، به یاد آن مجموعه همنشینی ناب با گرته های مختلف و به یاد آن فرازها و فرودها دست به نوشتن خاطراتم خواهد زد.

 فرامرز- تهران - ۲۰ مرداد ۱۳۸۵ 

  

در انتها یکی از کارهای قدیمی ام (زن های بور)را که مطمئنم تا حالا نشنیده اید به همه شما تقدیم می کنم :

 « ماع ... ماع ... !»

 «گاو مش حسن» ماغ می کشد.

 خروس های صبح، خورشید را پیش دستی کرده اند

 و روی آن با ته مانده مرغ کنتاکی دیشبمان            جماع می کنند.

 تا ...

 تخم مرغ عسلی صبحم آماده شود.

 گفتم : عسل ...

 جای ریدن زنبورها

 دو چشم زیبای عسلی

              -آن سوی میز رو به من-

                        آن قدر پر توقع نگاهم می کنند

که می روم روی صاحبشان را می بوسم

 و با آرزوی سلامتی خداحافظی می کنم.

 تخم مرغم کوفتم می شود.

 برای ناهار ظهرم کوفته می بندد

 خروس ها زیر پیش دستی خورشید

 مثل گاو خوابیده اند

             و از دهانشان بوی گس جماع

             در اداره

             روی پرونده «مش حسن»           حالم را به هم می زند...!!

                                                              ooo 

 « ماع ... ماع ... !»

خروس های صبح چقدر بد موقع جماع می کنند

و من چقدر بد موقع سر کار می روم

 و چقدر بد است که یک شاعر

                                                 مسئول بایگانی یک اداره باشد...!!

                                                             ooo 

 ... در خانه

«چشم های عسلی»

             برای عصرانه ام شیر و عسل می آورند.

             احساس می کنم دارم جوانی ام را با شیر هورت می کشم

                                   خامی اش زیر دندانم قریچ قریچ می کند !!

 «عر...! عر... !»

 چقدر من خر بودم !!

چشم های عسلی بوی گُه زنبور می دهند

 من از بچگی در برابر «زن های بور» خود را می باختم

اما بین خیس کردن دوره بچگی

         و عاشق شدن دوره جوانی         

                                                  فاصله ایست...!!

 تهران-۱۰/۱۱/۱۳۷۶ 

  

(۱) - برگرفته از شعر «نگاه چرخان» - رضا براهنی

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]