باران اسيدي
چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

به مسعود اسدپور عزيز و تمام مهربانی اش

 

 

مسعود عزيز ، سلام

 

اين نامه كه در غروب خفه يك روز بهاري ، در تهران  از آپارتماني سخت خسته در « بولوار فردوس- خيابان بوستان - كوچه ميناي شرقي - پلاك19- واحد 4 »  نوشته مي شود خطاب به كسي است كه بي هيچ شك و شبهه اي در زندگاني من نقش قريبي دارد

و قريب يعني بزرگواري

و قريب يعني عشق

و قريب يعني قريب ، يعني نزديك ...

 

مسعود اسدپور يكي از ايده آل ترين دوست هاي زندگي من بوده است، در دنياي بي رحم امروز مثل او آنقدرها هم زياد نيست كه آدم بخواهد سر هيچ و پوچ ولش كند يا بگذارد از آدم آزرده دل شود يا ...

ايده آل از آن جهت كه مسعود از هر جهت آن قدري بود كه آادم احساس كم و كسري نكند، از علم، از تخصص، از پشتكار، از شعر، از سياست ... و براي  آدم هايي چون من اين يعني يك ايده آل، اين يعني يك فرصت.

من اصولا آدم فرصت طلبي در هيچ چيز نيستم.

اگر هم در برخي چيزها تا حددي فرصت طلبي را بلد شده باشم لااقل به شهادت تعدد دوستي هايم در دوستي فرصت طلب نبوده و نيستم.

اما فرصت طلب نبودن به اين معني نيست كه اگر فرصت خوبي براي آدم پيش آمد، آدم از آن ياد نكند و خودش را به كوچه علي چپ بزند.

مسعود بي هيچ اما و اگري در زندگي من يك فرصت بوده است.

اين را به حساب ادبيات مرسوم دنياي امروز و فرصت و تحديد و قيمت و ارزش كيفيت و ... بگذار!

 

با مسعود در دانشكده آشنا شدم، در دانشگاه يا در خوابگاه فرقي نمي كند، مهم اين است كه دو آدم در يك محيط كه از آجر آجرش بوي خرزذن مي آيد و دوآدمي كه در شهر و ديار خود و بعدها در تهران و پيش قوم وخويش به خرخوان و خرزن و اين جور چيزها مشهور بوده اند ، در همچو جايي بر سر چيزي ديگر و فلسفه اي ديگر همديگر را پيدا كنند.«هنر» اشتراك ما بود :

شعر من ، خط تو

خطِ شعرِ من ، شعرِ خطِ تو

و ...

  

اما سوم ، بحث درد . من اعتراف مي كنم يك جورهايي مازوخيسم دارم. اگر كسي دردمند نباشد نمي توانم با او رابطه ام را دوستانه واقعي بكنم.

            مرد را دردي اگر باشد خوش است

            درد بي دردي علاجش آتش است

 

مسعود درد كشيده بود و هست و اين درد در چهره اش در بيان خش دارش، در نگاهش و ... در تمام وجودش حل شده است، خودش هم بخواهد از او جداشدني نيست و اين يك نعمت است . من هيچ قت زجر كشيده نبوده ام، اما با تو و با تمام زجركشيده ها احساس همزاد پنداري كرده ام، با دردهايشان، با صورت هاي تكيده مردانه شان، سوخته ام، تكيده ام و ...

 

چهارم ، آدم به ديوارهاي خوابگاه، به خانه اي كه در آن مستاجر هستي، به پيراهن، به جوراب، به منشي هاي بزك كرده مجتمع كامپيوتر پايتخت به ... عادت مي كند، چه رسد به احساس مطلق، احساس ناب!

مسعود حس نابي داشت . هر كاري كه مي كرد اول حسش را در خودش ايجاد مي كرد. درس را عاشقانه مي خواند ، پروژه را عاشقانه انجام مي داد، «تكليف» به معني لجن كلمه اش كه در فقه سنتي آمده در زندگي مسعود خط خورده بود، نمازش همان قدر عاشقانه بود كه تحويل پروژه «ذخيره و بازيابي اطلاعات» و اين آدم را جذب مي كرد.

اين هم از آن اشتراكات عجيب و غريب است كه بعدها فهميدم! يعني در دوست شدن با تو با اين اشتراك جلو نرفتم ، اما « بر بوي پسته امد و بر شكر اوفتاد » شد!

شايد حجم بزرگي از سردرگمي امروز من از دست دادن همين مجموعه هاي هم نشيني ناب است. عميقا همديگر را دوست داشتيم و به دردها و دغدغه هاي هم احترام مي گذاشتيم ، حتي يكبار وقتي متوجه شد كه هم اتاقي بودن (البته بسيار كوتاه) ش با من و بچه هاي همشهري ام دارد باعث مشكلاتي در رابطه اش با من مي شود بدون كلام پانتوميم بازي كرد و جداشد تا گره دوباره ، دو سر ريسمان را به هم نزديك تر كند.

از دست دادن آن مجموعه هم نشيني ارزشمن در زندگي من يك اتفاق منفي بزرگ بود كه در جاهايي كه ضعيف شده ام ، يك آبشخور و كاريز اصلي محسوب مي شود، آن مجموعه ما را با توجه به پتانسيل هايي كه هر كدام داشتيم رشدمان مي داد، در درس، در شعر، در سياست، در ... . اما متاسفانه من يكباره گم شدم ، رفتم توي غار ... و از وقتي آمدم بيرون ،همه اش اين احساس را دارم كه ديگر سكه هايم رايج نيست، اعتبار ندارد .

 ]يكباره ياد دوست جانباز عزيزم، شاعر به معني واقع متعهد مشهدي «محمد حسين جعفريان» افتادم كه دو سال پيش همين موقع ها بين فلكه اول و دوم آرياشهر با يك پاي جا مانده اش و يك عصاي نه چندان راحت ، هي مي رفت، هي گريه مي كرد، هي به زمين و زمان فحش مي داد و ياد برادران شهيدش هجوم آورده بود به ذهنش، به قلبش، يك دست گذاشته بود روي قفسه سينه اش ( كه داشت مي تركيد! ) يك دست به عصا ... و هي زمزمه مي كرد :

            ... من بر آنم پس از لحظه اي خواب

                سكه ها اعتباري ندارد   !    

[

 

من گم شده ام و در اين مساله هيچ كس يه اندازه خودم مقصر نيست !

 

پنجم ، مسعود دل داشت، در برابر آدم نه چندان قويي (يا به تعبير بهتر ضعيفي مثل من ) كه در برابر حوادث و مشكلات خودم را سريع مي باختم ، او محكم بود ، هيچ وقت در اين 10 ساله كه مي شناسمش ، نديده ام كه خودش را ببازد ، كه دست و پاي خودش را گم كند، كه سياه و سفيد شود!

مادر هم چيز مهمي است، مادر كوه هم چيز مهمي است، مادر كوه هم نعمتي است، مادر كوه آدم را كوه بار مي آورد ...

 

 

 

ناتمام – ادامه دارد – سه شنبه شب 22/2/83

 

توضيح تصوير   

عكس من و مسعود - زمستان 74 -  تهران خوابگاه شماره 3 دانشگاه شريف

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]