باران اسيدي
دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٢

شاخه های سر مست نارنج !

با تشكر از آقا يا خانم ….. كه اولين پيام را در مورد شعر قبلي ام داد ، اما آدم هيچگاه جزئي از وجود خودش را نمي تواند نشخوار كند . اين نسبتي است كه بين من و شعرهايم برقرارست … !!

 

مادر مدام به شاخه هاي سرمست نارنج فحش مي دهد !!
به چشم هاي دختركي معصوم
كه در بهار غريبي
در چارراه : « بي قراري و دريوزگي و عشق و غرور »
با خود مرا به ازدحام درختان سبز برد
و با صراحت يك ريشه در تعلق يك خاك
به من نگاه كرد و فهماند : « دوستم دارد… »
و مادرم مدام
- از آن بهار به بعد –
به شاخه هاي سرمست نارنج فحش مي دهد … !!
و هي از آن « ضريح مقدس »
و روضه هاي پياپي
و نذرهاي پياپي
مي خواهد ،
عاجزانه مي خواهد :
« مرا نجات دهند » !!

من از سخافت تقدير عاشقم
مگر ضريح مقدس خداست ؟!
كه بايد
بايد جوابگو باشد ؟!
                         

                         ***

تمام خانه گرفتار عافيت شده است
برادرم « مشكل گشاي » مردم بدبخت است !!
برادرم كه سعي داشت
عشق خودش را
در قاب كهنه و بد رنگ پول جاي دهد ،
از ازدواج – كه تنها وسيله بروز عشق نيز هست … !! –
پرهيز مي كند !
و از آن حضور مبهم سردرگم
- كه هي به او نيش مي زند … !! –
به شعرهاي غريبانه روي آورده است !!
مدام چاي مي خورد
و با « دعاي كميل »
و با « دعاي فرج »
و با « دعاي توسل » به خواب مي رود … !!
و هر وقت هم دلم مي گيرد
و زير گريه مي زنم
يك گوشه از صبوري خود را تصوير مي كند
و لاي نسخه مي پيچد
تجويز مي كند يك شب كنار « پنجره فولاد » تا صبح اشك بريزم
شايد … ( ! ) نجات بيابم !

                                   ***

پدر ولي به روزهاي قديمي
و زرق وبرق هاي قديمي
و اعتبارهاي قديمي خويش فكر مي كند .
به روزهاي ازدحام عاطفه !!
و فكر مي كند اي كاش آن روزها به فكر « مبادا » بود !
و عاطفه هايش را تقسيم بر تمامي عمرش مي كرد… !!
او عافيت طلب نيست
و دردهايش در زير سطحي از صبوري و مردانگي آنقدر پنهان است
كه آن ها را هيچ كس نفهميد يا نخواست بفهمد !!
ايمانش از تحمل مكتب ها زائيده مي شود
و هر چند آزاد فكر نكرد،
اما آزادمان گذاشت فكر كنيم
و مي گذارد آزاد فكر كنيم …
اما هميشه « اما » هايش كار مرا خراب مي كند !!
و باد مي زند به زير تمامي حرفها !!
و باد مي زند به زير تمامي انديشه ها !!

من فكر مي كنم :
نسل من و او – نسل من و پدر بزرگ !! –
ديريست رو به هم ،
به پنجره دشنام داده ايم … !!

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]