باران اسيدي
دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٢

صبح بخير آقای « آفتابگردان » !!



چون دو ، سه روزي قصد مسافرت دارم و امكان دارد دسترسي مناسبي به اينترنت نداشته باشم ، از كليه دوستاني كه ازشان سر نمي زنم پيشاپيش عذر مي خواهم ولي به عوضش امروز روز پركاريست ، اين هم يك شعار ( ! ) بلند ديگر، فقط به عشق شما :



جنگل فراخناي تاريكيست
كه از ازدحام زندگي
بوي مرگ مي دهد
و « تهران » :
فراخناي روشن مصنوعي
كه در تزاحم اشك ها و لبخندها
قابل ميانگين گرفتن نيست… !!

پائيز كه مي شود
صداي گريه پدر از انباريي
- كه درش هميشه به روي ما بسته است . –
بلند مي گردد.

پائيز در خانه ما
همه چيز در حال چكه كردن است :
چشم هاي پدر
بيني من
سقف خانه …
و شايد ، مهره هاي پشت مادرم !!
چرا كه خواهر هميشه – زمستان ها –
پشت او را اتو مي كند
انگار « رماتيسم » يك جور گريه كردن استخوانهاست … !!

« آرميتيس » دختر خاله مادرم
كه براي صدقه سري بچه هايش
عروسك هاي كهنه شان را
برايم مي آورد… !!
ما را به پائيز قشنگ « دربند » دعوت مي كند
تا مادرم كهنه هاي بچه هايش را بشويد
يا توالت فرنگي شان را برق بيندازد … !!

من در پائيز هيچ جيز قشنگي نمي بينم ،
وقتي قرار باشد مادر كهنه بشويد
و ما به دختر بچه لوس آرميتيس سواري بدهيم !!

صبح بخير آقاي پل
صبح بخير آقاي سبزي و پارك
صبح بخير آقاي نماسازي و زيباسازي
صبح بخير آقاي « آفتابگردان »
صبح بخير « همشهري » !!
صبح بخير تمامي آنهايي كه سرتان سنگين تر از آن است كه به ما هم توجهي بكنيد … !!

سر گور كوچه آسفالت نشده ما …
چرا كارگران سبز شما … !!
فكري به حال استخر خانه دختر خاله مادرم نمي كنند … !!
فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]