باران اسيدي
شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٢

... و او هنوز در ذهن من جاريست !


۱) از خانه
در بستر خيابان
همچون ته مانده‌هاي مجامعت باد با درخت،
بر سطح آسفالت‌ها
اين آسفالت‌هاي سرد
حل مي‌شوم …
در زير گامهاي عابرين پياده … !!


۲) در پارك
گل‌هاي گر گرفته در باغچه
امشب تمام شهوت خود را ــ كه سالهاست
سر خورده است …!! ــ
در رنگ‌هاي خويش نمودار كرده‌اند … !!
از بس كه غرق شهوت و شورند
پيداست،
در شهوت بريده شدن از شاخه،
پرپر شدن
و در زباله‌داني افتادن
مي‌سوزند؛
وقتي به سمت دستهاي ظالم من سجده مي‌برند …!!


۳) اين برف:
ـ‌ـ تك صداقت جا مانده از طبيعت وحشي …! ــ
امشب چه خوب
نااميدي من را
تصوير مي‌كند!
ديشب زني لخت
در پشت بام خواب من آنقدر ايستاد كه …
يخ زد … !!
و آنقدر سرد بود
كه هيچ كس حاضر نشد
جسدش را
از ذهن من به گورستان ببرد … !!
و او هنوز در ذهن من جاريست،
هر سال
وقتي بهار آغاز مي‌شود … !



۳) بوي عفونت مزمن گرفته‌ام
بوي قفس
وقتي كه سالها كسي
روزنامه زيرم را عوض نكند
و مدام برايم آب و دانه بياورد!
اين صاحب قفس هرگز پرنده‌اي
سر به راه تراز من نداشته است:
خوش لحن ، گرم ، قانع !


كم كم خوابم مي‌آيد‎‏،
من از هجوم « زني لخت » به خوابهايم مي‌ترسم … !!
فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]