باران اسيدي
چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦
تقریب اضافی !

 

خطاب به «افرا دادرس» عزیز و مهربان و پیشکش به همه شما عزیزان:

 

افرای عزیز! 

از لطف های بی دریغ همیشه ات، ممنون. اگر چه نوشته زیبای تو در جاهایی که به من مربوط می شود با «تقریب اضافی» نوشته شده است و این به بزرگواری تو بر می گردد اما از آن جهت که این مطلب تقدیر یک تغییر است، یک جریان است، نه تقدیر من یا «ملیحه» یا زندگی مشترک من و او... و از باب آن تقدیر و آن یاد و یادآوری، قابل تقدیر است. 

اشک توی چشم هایم جمع شده است. یاد تمام آن روزهای سخت که خیلی ها در چرب و شیرین زندگی روزمره شان آن ها را از یاد برده اند، آتش به دلم می زند. شاید خیلی از دانشجوهای جدید ندانند که وقایع روزهای آخر «خاتمی» در مقیاسی کوچکتر و با تقدمی چهار پنج ساله در «شریف» چگونه اتفاق افتاد و چه عرض ها و آبروهایی و چه زمان هایی مصروف این تغیییرات بنیادی جامعه و دانشگاه شد؟!  زمان هایی که می شد مثل یک گاو کتاب زیر بغل زد و فقط در کلاس «روش های حل مساله» آن هم به شیوه مجازی یا مزاجی اش شرکت کرد و آروغ شاگرد اولی در دانشکده کامپیوتر شریف (یا هر دانشکده دیگری) را زد و بعد هم در اولین پرواز با «دعای سلامتی به جان شما و باقی بازماندگان...» به جایی خوب، خوش آب و هوا و صد البته جایی که می شود راحت تر، بی خیالی طی کرد، رفت. ] هر چند خدای ناکرده قصد من از این حرف آن نیست که آن هایی که آن طرف مرزهایند بی خیالی طی کرده اند و همیشه از آن ها که در ینگه دنیا هم دانشگاهی ها و هم میهنان شان را از یاد نبرده اند، با قلمم، با حرفمم، با هر چه از دستم برآمده ، تقدیر کرده ام. 

من و امثال من، انتخاب دیگری کردیم. نه این که با رتبه ۱۰ کنکور و سه چهار ترم جز سه نفر اول دانشکده بودن، نمی شد آن کاره شد. 

 نخواستیم ...!  

و یادمان های پر ارزشی از آن دست که تو نوشته ای دل قرصم را قرص تر می کند که دیگر خیلی ها نمی توانند روی این جمله تاریخی «احمد شاملو» حساب باز کنند که «... ملت ایران حافظه تاریخی ندارد ! » . خیلی چیزها تغییر کرده ، آگاهی اگر با عینک بدبینی رصد نشود در لایه های این جامعه موج می زند. مخصوصا در طبقه جوان خوش فکر این مملکت. نبود تظاهرات عینی به معنی خاموشی لایه های درونی نیست. 

افرای عزیز شبی که مطلبت را خواندم از شوق خوابم نبرد. بگذار دیگران هر چه می خواهند فکر کنند، فکر کنند عقده شهرت دارم عقده تعریف کردن از خود و تعریف شدن از سوی دیگران. اما  از لطف های بی دریغ همیشه ات، ممنون. حالا با اجازه ات مطلب تو را برای برخی خوانندگان غیر مشترک وبلاگ تو و وبلاگ خودم، عینا نقل قول می کنم :  

*** 

عطر محبوبه شب

 

افرا دادرس – دوشنبه  ۹/۱۱/۸۵  

معمولا کامنتهای سایر وبلاگها را نمی‌خوانم مگر اینکه دلیل خاصی داشته باشد! کامنت های پست قبلی فرامرز هم از این قاعده مستثنی نبود تا اینکه پست جدیدش را خواندم و به دنبال آن کامنت ها را ! یادداشت زیر صرفا نظر شخصی من است که ممکن است خودش نیز در بسیاری موارد با من موافق نباشد که از این بابت پیشاپیش از او و ملیحه عزیز عذر میخواهم و لا غیر!

 

از دی گذشت، گهگاهی از آن یاد بکن! 

در آن دورها که ما تازه دانشجو شده بودیم ، "آزادی بیان" کاملا وجود داشت!! آقای "ن." یا "د." می‌توانست با بیانی کاملا آزاد(!) از همکف ابن سینا تا طبقه چهارم دنبال دخترها بیفته و تذکر حجابی بده ! حتی می توانست آزادانه (!)پشت مانیتورهای توی سایت صنایع بایستد و بابت چت با نامحرم(که آن موقع ها سیستم وکس بود) رسما تذکر انضباطی در پرونده شما ایجاد کند! 

آن موقع ها انجمن و بسیج و دفتر نهاد و ...فرق چندانی با هم نداشتند.سر و ته یک کرباس بودند.کافی بود چفیه و ریش داشته باشی یا چادر و البته روی تذکر دادن و دخالت در کار دیگران.تفاوت چندانی برای ما بیرونی‌ها که عضو هیچکدام نبودیم، نداشت.فقط مراقب بودیم که کلاهمان در کلاه ایشان گیر نکند! 

 

شب شعرها 

موارد بالا را گفتم که حال و هوای آن موقع های انجمن و دانشگاه و ... دستتان بیاید. در این زمان ها، شب شعرهایی برگزار می شد که اگر خیلی شاعرهایش جسور بودند، یک خطی از موی بلوند دوست دختر سابقشان یادی میکردند (آنهم نه مستقیم بلکه با تشبیه به طبیعت و کاکل ذرت!) و یا از خامی زمان عاشقیتشان می گفتند. از سیاسی غیر پاچه خارانه، ابدا خبری نبود! اما دراین بین یکی  بود که می‌ترسید در «انقلاب گیر کند و به آزادی نرسد...!» 

کاری که کانون شعر می کرد بی شباهت به صدا وسیما نبود! برنامه پرطرفدار را می گذاشت آخر همه !!      سالن جابر قبل از آمدن فرامرز نصفه بود و بعد از آمدنش تقریبا جای سوزن انداختن نبود. آنقدر به او توجه میشد که مثل بعضیها حسرت نداشت که برای مورد توجه واقع شدن تابلوی آئینه اندیشه بشکند یا تذکر حجاب بدهد! هرچند همان موقع هم از مظان اتهام بی بهره نبود که می گفتند :"حتما پشتش جایی گرم است که اینقدر جرات داره ...سوپاپ اطمینان انجمنه..." احتمالا جهت رد گم کنی هم از گزینش ردش کردند و خیلی قضایای دیگر!!! 

 

چند سال گذشت 

ورق برگشت ... مثل هر دوران سیاسی دیگر، خیلی از آدمهایی که قلمی با دست چپ در دوات سیاست زده بودند یا به نوایی، ساز مخالف با دوره قبل داشتند، وزیر و مشاور وزیر و مدیر شدند. خیلی ها هم که دیدند سفره جدید رو به رونق است، بی خیال اصولگرایی سابق شدند و به این جمله ناجی چسبیدند که:" بالاخره هر آدمی تغییر میکنه" ! منکر این جمله نیستم فقط به شرط آنکه بعد از هر تغییر دوران سیاسی و در جاهایی که آدم به نفعش است، گفته نشود !! اگر قرار بود این پستها را به قواره اعتقاد آدمها تقسیم کنند، همه آنها برایش "تنگ" بود مثل چشم بعضیها!

 

عطر مریم... 

فکر نمیکنم خوشبختی دو آدم جز در رابطه بین خودشان معنایی پیدا کند و جالب است که آدمی پیدا میشود که در این مقوله با اعتماد به نفس تمام نظر میدهد!! من فقط این را می دانم که شعرهای فرامرز این حس کنجکاوی را بر می انگیخت که اسم مستعار"مریم" کیست؟ باید خوانش شعرهایش را خودش انجام دهد تا وقتی که با حرارت و هیجان از سیاست و خباثت و رذالت دیگران می گوید، به این نام که میرسد، آرام و شمرده می گویدش! نام "ملیحه" اگر از خیلی از نامهای زنان شعر فارسی معروف تر نباشد، "حرمت انگیز"تر است...  

از صبح که پست فرامرز را خواندم،این آهنگ در ذهنم تداعی می شود: "اگه محبوبه رو تو گلدون بذارند...همه اطرافش رو خار و خس بکارند...اگه دیوار بکشند دور وجودش ...اگه تهمت بزنند به تار و پودش....عطر محبوبه شب پشت هر دیوار سنگی راه داره..." 

***

 و تشکر صمیمانه : 

از «مهدی قاسمیان» عزیز، که محبت های خُلّصتش را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و پستی که برایم نوشته است. 

از «کاوه ثروتی» که یادم نمی رود حتی در آن روزهای سخت شکرآب شدن بین من و انجمن اسلامی شریف که عاجزانه و مشروطه طلبانه توجه بیشتر به آینده را می خواستم و اعتماد کردن به اعضای منتخب آن روز شورای مرکزی را. تنها کسی بود یا جز تک و توک افرادی بود که هنوز هم می توانستم روی صحبت کردن با او حساب باز کنم. 

و  

از مسعود اسدپور، حامد صابر، روزبه پورنادر، فهیمه محمدیان، محسن عمادی، نوید عزیز، مریم شفیعی، الهام سرابی، متین باقرپور، امید ، سیدسراج الدین میردامادی، ریحانه نیکزاد، شادی عباس نژاد و مهدی قاسمی (که احساسات صمیمانه و صادقانه اش را درک می کنم، .... با چه لحنی و لهجه ای... چه اهمیتی دارد؟!) 

از لطف همگی تان ممنون.

 

و عذرخواهی از مسعود ذهبیون، رها و احمد طالبی عزیز و ... و تمام آن هایی که از لحن، نحو  و مضمون دو متن اخیرم رنجیده شدند.

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]