باران اسيدي
جمعه ٢۸ شهریور ۱۳۸٢

يحيی و چند نقطه مبهم (...)!

اين شعر كه مي تواند « جوابيه بوي گل مريم ... » نيز نامگذاري شود، بايد در اين وبلاگ نوشته مي شد و دقيقا در همين زمان، يعني پس از نوشتن شعر« بوي گل مريم ... »، چرا كه در غير اين صورت احساس من اين مي بود كه دارد به زن داستان ظلم مي شود ، « يحيي » و « مريم » دو قهرمان اين داستان خوشبختند، چون هر كدام وقف خوش بودن ديگري شده اند و حرام شده اند جايي كه حرام شدن عين خوشبختي است . به هر شكل اين هم زبان حال زن داستان :

 

سايه عشق بر سرم افتاد

ديوانه يحيي شدم

آتشفشان فروريخت

من گر گرفته‌ام

و تو مي‌خندي

 

« در استواي بي‌سرانجامي

با اين خونهاي تازه و روشن

كه مي رينم

دريا به گريه بيفتد :

« كشتي نوح » تو هم لنگ »

 

اين قاصدك

اينجاش آتشم مي‌زند

 

             ***

 

هي

از فرات آمده

تشنه

قلب من اسير !

قلب اسير من !

تنديس سادگي و مرگ !

عاشق نشو

بمير

سردر نجيب غربت خود

من گر گرفته‌ام

و تو مي‌تازي

ديوانه‌ام

ديوانه قشنگي يحيي

از تو

از بطن يخ‌زده‌ام

آتش گرفته‌ام

از برف‌هاي تنم

در زير دوش خسته حمام

يحيي

و چند نقطه مبهم ( ) !

حالا دوباره بيا

با اسبي از فرار

من مي‌پرم

بي‌هرچه و با هرچه

مي‌خواهند بگويند

من مي‌پرم

ارديبهشت شد و من بي‌شكوفه

تب كرده‌ام

شبيه زمستان

در امتداد « ونك »

يخ، آب، يخ

و برف‌هاي دور و برم آب

يحيي چقدر تيز بود

من خر شدم

عاشق شدم

و برف تنش در زير دوش خسته حمام !

يحيي و چند نقطه مبهم ( ... ) !

يحيي و زخمهاي كاري مردم

يحيي و زخمهاي گويش معمول

هي!

ارديبهشت شد

من گر گرفته‌ام و زمستانم !!

ــ : يحيي !

من مي‌پرم

به ترك تو

طاقت نداشتم

ديگر بس است

وجدان مبهم و سردرگم!

وجدان راكد و ساكت!

وجدان قي شده !

حالا دوباره بيا

من قول مي‌دهم كه ساعت هرچه

در صبح صادق فردا

در « كاوه » ۱

من قول مي‌دهم

حالا دوباره بيا

مي‌فهمي!

من قول مي‌دهم

از اتهام‌ها تو من ́ﻣﺮدم!

مردي از استوارترين خاراها !

و دوش خسته حمام

باران گرفته است

ــ : يحيي !

تو زار مي‌زني ؟!!

من پيش مادر و پدرم سنگ !!

اصلا” چه فرق مي‌كند

يحيي كه بشكند

مي‌خواهم سر به تنت

سر به تن هيچ كس

من گر گرفته‌ام

قلبم

سرم

تنم

آتش رسيده به جانم

مي‌سوزم و بهار نمي‌آيد !!

اين قاصدك

اينجاش آتشم مي‌زند:

 

« دريا به گريه بيفتد

   « كشتي نوح » تو هم لنگ ... !! »

 

باور نمي‌كني كه  ... ؟!

زخمت خيال مرا تيغ

زخمت خيال مرا كشت

زخمت خيال مرا خورد

باور نمي‌كني كه ... ؟!

من عاشق توام

من عاشق تو بودم

اين حجب لعنتي كلفت بود

چشمان تو دوربين !

نزديك تر بيا

عينك بزن

ببين

اين كشته من است

كه مي‌پرد

به ترك تو

طاقت نداشته

باور نمي‌كني كه !

اين تن و زخمهاي كاري مردم

اين تن و زخمهاي گويش معمول

اين تن و آتش برف تو !

در ازدحام رنگ !

گر رنگ

گر سنگ

گر كبوتر

گر « اصفهان » لعنتي سرد

گر اين رئيس سگ صفت پست

گر هرچه كردم و ديده نمي‌شد

نمي‌شود

بگذار گر بگيرم

و در انتظار شكوفه بسوزم !

 

           ***

 

اين قاصدك

اينجاش آتشم مي‌زند:

 

« دريا به گريه بيفتد

   « كشتي نوح » تو هم لنگ ... !! »

 

من گر گرفته‌ام و زمستانم

ارديبهشت چقدر دير مي‌آيد !!

 

 تهران ـ دوشنبه ۱۷/۱۱/۷۹


 


 -1 پايانه مسافربري « كاوه » شهر اصفهان

فرامرز حجازی

سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٢

بوي « گل مريم » مرا ياد تو

 

... حرفهايی هست كه مثل خوره به جان آدم می افتد و اين شعری است كه ...

اصلا بگذاريد در مورد اين شعر و سهم به سزايي كه در معرفي فرم و قالب كاريم در سالهاي اخير داشته ،( يك بار كه مطمئنا بار بعدي است و خيلي هم دير نخواهد بود.) مفصلا صحبت كنم، چون براي نوشتن مطلب جديد خيلي تاخير كرده ام و ديگر نمي خواهم هم از اين بابت و هم از بابت سر نزدن به وبلاگ دوستان بيش از اين شرمنده شوم ، فعلا اين شعر محض ( معني كنيد : احساس خالص ) كه بي هيچ شك و شبهه اي از آن شعرهاست كه به قول « فروغ » يك تكه از وجود آدم است ، تقديمتان ...

فقط تو را به خدا در مورد اين كار تا آن جا كه مي توانيد و زحمتي نيست نظر بدهيد ، ضمنا نظرات هر چه گزنده تر شيرين تر و پذيراتر ! ( داخل پرانتز : مراقب باشيد اين كار را بسيار دوست دارم ... !!)

 

 

بوی « گل مريم » مرا ياد تو

اصلا اين « مريم » لامصب هميشه مرا ياد تو !!

پارسال هم همين وقتها بود

با يك تلفن و يك به خاطر من !!

به خاطر او

دوباره آينه شدم

و سعي كردم وصف‌الحال !

اصلا” گور پدر هر چه آدم عاشق !

هر چه آدم خر !

- شما مرا دوست داريد ؟!

- ... !!

- يعني كه بله ؟!

- !!

- شما به ريش نداشته پدر « پارچه‌فروشتان » خنديده‌ايد !!

آخر من خر... !

ببخشيد من عاشق !!

اداي شتر درآوردم

كه خواب ترا ديدم:

                         پنبه دانه !!

راستي گفتم: پارچه !

مي‌خواهم به آن پدر سگت بگويي :

يك قواره كت برايم ببرد : - پنبه دانه !! -

به قد همان كه بودم

نه آن كه شكستيد تا پارچه كمتر ببرد

مي‌خواهم لباس دامادي‌ام باشد

- با شاخه‌ای گل مريم !

 

     ***

 

با تمام « دوست ندارمت »

براي ازدواج بد نيستي !

شيرهايت بوي گل مريم

و من « مريم » را زياد !!

اصلا چون « مريم » را دوست داشتم

- كه رفيق هم‌مدرسه‌اي تو بود -

... عاشق تو شدم !

 

بيچاره « مريم » خر !

كه فكر مي‌كرد ، شما ؟!

آن وقت كه هيچ نبودي

تو و مادر خرش

پستش كرديد به « اصفهان »

در جعبه‌اي به رنگ « عروسی »

سفيد گرفته، سفيد « نمك »

اصلا بشكند دستی كه نمك !!

 

        ***

 

... که پژمرده می شد اگر می ماند

و مي‌گذشتيد از اين

كه بويش تمام خانه،

تمام كوچه را برداشته بود

و من نيز را !!

ترسيديد؟  ها ؟!

اصلا” گور پدر هرچه آدم آدم‌فروش !!

هرچه مادر سگ !!

 

         ***

 

پستش كرديد به « اصفهان »

به شهر مردم خر

خر متعصب

به شهر مردمي كه به خستشان

هيچ وقت عاشق نمي‌شوند !

به شهر مردمي كه « مريم » را روي « نقل و نبات » مي‌گذارند

نه به خاطر « مريم »

كه به خاطر « نقل و نبات » !

 

         ***

 

اصلا” گور پدر هر چه آدم خر !

اصلا” گور پدر هرچه « مريم » !

قول مي‌دهم آينه باشم

و حرفي از گذشته ها نزنم

شيرت را از من دريغ مكن

به بوي « مريم » است كه زنده‌ام !!

 

         ***

 

و اولين بار به بوي او بود

كه خواب « شيطان » را ديدم

كه چگونه « شيطان » را فريفت

لباسش را در گرو گذاشت

و به خواب نوجواني من « باكره » آمد و

                          « شيطان » بازگشت !!

 

         ***

 

و حالا بوي گل مريم مرا ياد تو

اصلا ياد تو مرا به بوی گل مريم

اصلا ياد تو بود كه رفتم

سه شاخه گل مريم خريدم  

گذاشتم در سه استكان همان « چايي »

که او ، تو را به من معرفي كرد !!

 

از چاي و ناخن‌ها

و روايت قديمی مادربزرگ 

مسافري در راه است

تو يا « مريم » ... ؟!

حالا فرقي نمي‌كند

بيا و مثل بچگي‌هايم

از پهلو رويم خم بشو و شيرم بده

« مريم » هم مي‌آيد !!

و بعد در همان استکانی

                                        كه بوي « مريم » مي‌دهد

و با « بسته نباتي »

                                كه بوي « مريم »

                                                   از مغازه شوهرش كش رفته است!

سه چاي داغ

                                كه    « مريم »

                                                   را مي‌خوريم !

و بسته خالي را به « اصفهان » پست مي‌كنيم

و روي بسته مي‌نويسيم:

 

« با چاي داغ ،

در سردي زودرس « آذر » تمام شد ! »

 

و دريغ يك جرعه

تا نبات‌هايتان را

به بوي « مريم »

هر چند مي‌دانم

نيش شما

از جنازه « مريم » هم شهد نبات مي‌گيرد :

                                                         زنبور عسل سگ!

  

       ***

  

اما براي ما :

- با دعاي سلامتي به جان شما و باقي بازماندگان -

فصل « مريم » با تمام زيبايي‌هايش تمام شده است !!

اصلا گور پدر هرچه « پارچه‌فروش » و « نبات‌فروش »

مي‌خواهم به آن پدر سگت بگويي :

يك قواره كت برايم ببرد: - پنبه دانه ! -

به قد همان كه شكستيد

نه قد همان كه بودم ... !!

مي‌خواهم كفنم باشد

با شاخه ای گل خشك شده مريم !

 

         ***

 

اصلا گور پدر هرچه آدم آدم‌فروش

ديگر نمي‌توانم آينه باشم

وحرفی از گذشته ها نزنم

و پستانكم را به گل مريم خشك شده سر جيبم بمالم !

و شير شما را بمكم

و بگويم:

 

« مرسي مادام ،

    چقدر شير شما ...! » 

  

اصلا” لعنت به هر چه شير

لعنت به هرچه « دوست ندارم »

كه ازدواج مي‌شود !!

 

 

اواخر آبان ماه 1376- خوابگاه شماره ۳ (طرشت) دانشگاه شريف - ساعت ۱:۳۰ بامداد

فرامرز حجازی

یکشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٢

يادی از سيد علی افراشته



وقتي در اسفند ماه 1372 آقاي قلعه نوعي مسئول وقت فوق برنامه دانشگاه از من خواست كه « كانون شعر وادب شريف »را ( كه آن موقع نزديك 2 سال از تعطيل شدن اجباريش مي گذشت ) احيا كنم . اولين كسي كه پذيرفت عضو كانون جديد باشد و من درهنگام برگزاري جلسات هفتگي كانون در اتاق فوق برنامه دانشگاه (كه آن زمان در نيم طبقه اول ساختمان ابن سينا) بود ، تنها نباشم آقاي مهندس« سيد علي افراشته »دوست و همشهري عزيز من بود كه هم سن برادر من « فرهاد »و ورودي 1369 مهندسي متالورژي ( مواد ) دانشگاه صنعتي شريف .
برادري عزيز و با احساس كه هيچ وقت محبتهاي او را فراموش نخواهم كرد.
ياد او ، ياد اتاق 419 بلوك 2 خوابگاه طرشت 3 ، ياد شبهايي كه « شيمي فيزيك » داشت و ما اذيتش مي كرديم، او به گفته خودش يك فوق ديپلم شيمي فيزيك داشت. اين درس برايش طلسم شده بود ، نمي دانم 4 يا 5 بار اين درس را افتاده بود ! ياد تمام آن روزهاي خوب و آدم هاي در خاطر ماندني به خير... .
اين هم شعري جديد از او و يادي از تمام محبت هايش :




آرمان شهري آن جاست
كه همنوايي « راست ومخالف »غناي « قمري »ظهر تموزش را نپريشد.
***
اي حس مشترك دوست داشتن
- پايانه عشق هاي زميني -
اي بلوغ « باور بلدرچين وبرزيگر »
- مرامنامه مردان خاكستري -
كدامين فردا
به هندسه آرمان شهرمان متبلور مي شوي.


- « راست ومخالف » : مربوط به دستگاه هاي موسيقي مي باشد.
- « قمري » : معمولا در سكوت محض تابستان مي خواند و با كوچكترين صدايي خاموش مي شود.
- « باور بلدرچين وبرزيگر » : در كتاب هايمان مي خوانديم ، بلدرچين پس از گفتگوي مسالمت آميز با برزگر به اين نتيجه رسيد كه نيروهاي بيروني قادر به تغيير سرنوشتش نخواهند بود.

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]