باران اسيدي
چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٢

هشدار پيرامون يک جريان سازی فرهنگی



تاريخ مورد قبول اکثزيت جامعه ما : نه « تاريخ شاهنشاهی »است ، نه تاريخ « هجري قمري » ... !!
تاريخي كه به زعم من بسياري از ايرانيان ( با تكيه بر پيشينه اعتقاد به « آئين مهر » و اعتقاد به دين مبين « اسلام » ) پسنديده و قبول كرده اند تاريخ « هجري خورشيدي » است.

در اعتقاد ما ايرانيان، چون « خورشيد » محور است ، روز ( مثلا روز 28 مردادماه ) از ساعت 24 روز 27 مرداد شروع و به ساعت 24 روز 28 مرداد ختم مي شود .

اما در تاريخ « هجري قمري » چون « ماه » محور است ، روز ( مثلا روز 20 جمادي الثاني - سالگرد تولد حضرت فاطمه (س ) ) از طلوع ماه يا غروب خورشيد 19 جمادي الثاني شروع و به غروب خورشيد 20 جمادي الثاني ختم مي شود.

از همين روست كه در واژگان اعراب و ساير مسلماناني كه تاريخ « هجري قمري » را قبول دارند واژه اي چون « شب سه شنبه » يعني همان « دوشنبه شب » ما ... !! و موارد مشابه .

مدتي است در ايران جرياني آگاهانه قصد در « معرب » كردن ،استحاله كردن و نابود كردن برخي عناصر فرهنگي ،سنن و آداب ايراني و ملي ما دارد :

جرياني كه « تخت جمشيد » را در يك تريبون رسمي و از زبان بالاترين مقام ممكن ، « چند ديوار كهنه » مي نامد !!
اسم زيبا و فارسي « گيشا » را كه نام محله اي در « تهران » است با « نصر » تاخت مي زند !!
جوري فرهنگ سازي مي كند كه گذاشتن نام هاي فارسي براي بچه ها، امري محجور وزشت تلقي شود !!
و و ...

در زمينه تاريخ نيز اتفاق جالبی دارد مي افتد :
« چهارشنبه سوري » كه از دير باز « چهارشنبه شب » اجرا مي شد و به رقص آتش و احترام گذاشتن ( و نه عبادت ... ! ) آتش ، نور ، روشنايي و گرما محدود مي شد نه تنها در شكل معرب شده اش در شبهاي چهارشنبه ( يعني همان « سه شنبه شب » خودمان ) به اجرا در مي آيد بلكه با يك فرايند از پيش تعيين شده و آمرانه !! به تعبير من، با واردات و توزيع انواع ترقه جات مزخرف سعي بر آن است تا اكثريت مردم را كه علاقه اي به صداهاي گوشخراش ندارند از اين آئين ملي كه امروز سمبل يك جور مبارزه با عربي كردن ايران نيز هست ، بيزار و متنفر سازند.

دوست دارم اين صحبت آغاز جرياني باشد كه به مردم ما يادآوري كند : « چهارشنبه سوري » آئيني ايراني است كه در « چهارشنبه شب » بايد اجرا شود و نه « سه شنبه شب » !!

در اين مورد باز هم حرف خواهم زد ...

فرامرز حجازی

دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٢

برای تو قيام می کنم ...!



به استقبال روز مادر و هفته زن ، تقديم به همسر عزيزم خانم « مليحه محمديان » :

دست و پاگيري كه رهايت نمي كنم
دلمشغولي شبانه هاي طرد دبيرستان
با « فيزيك مدرن »
و « مقاله نويسي ژنتيكي »
و نامه هاي لاي كتاب … !!
الهه كتاب و كنكور و تست !!
حالا با واقع گرايي يك دانشجوي « مهندسي صنايع »
به من بگو :
« دوستت دارم » !
***
بي تعلق خاطري به من
از آسمان يخ زده
قطرات درشت باران
اين جا در « پايانه مسافربري مشهد »
همه چيز را زيبا كرده است
حتي انتظار … !!
و صفحه نمايشگر
مدام تازه و تازه تر مي شود :

- قوچان..............ساعت 6
- نيشابور............ساعت 7:۳۰
- قم...................ساعت ۱۷
- ...

يكباره عشق صفحه را مي كشد بالا :

- اصفهان.............ساعت ۱۴:۳۰

براي « اصفهان »
نه !!
براي « تو »قيام مي كنم.
***
باران مرا به روزهاي جواني خود مي برد
بغلت مي زنم
7 سال عشق
روي دلم تاپ تاپ مي كند !
حالا همه بادها موافق مي وزند
باران ببار
حالا …
خيسي « مليحه »زيباتر است !
چقدر اين روزها غير قابل باورند!
چقدر … !

خانم ! ... آقا! ...
اجازه مي دهيد ما رد شويم !!

مشهد - ارديبهشت ۱۳۷۷
فرامرز حجازی

دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٢

شاخه های سر مست نارنج !

با تشكر از آقا يا خانم ….. كه اولين پيام را در مورد شعر قبلي ام داد ، اما آدم هيچگاه جزئي از وجود خودش را نمي تواند نشخوار كند . اين نسبتي است كه بين من و شعرهايم برقرارست … !!

 

مادر مدام به شاخه هاي سرمست نارنج فحش مي دهد !!
به چشم هاي دختركي معصوم
كه در بهار غريبي
در چارراه : « بي قراري و دريوزگي و عشق و غرور »
با خود مرا به ازدحام درختان سبز برد
و با صراحت يك ريشه در تعلق يك خاك
به من نگاه كرد و فهماند : « دوستم دارد… »
و مادرم مدام
- از آن بهار به بعد –
به شاخه هاي سرمست نارنج فحش مي دهد … !!
و هي از آن « ضريح مقدس »
و روضه هاي پياپي
و نذرهاي پياپي
مي خواهد ،
عاجزانه مي خواهد :
« مرا نجات دهند » !!

من از سخافت تقدير عاشقم
مگر ضريح مقدس خداست ؟!
كه بايد
بايد جوابگو باشد ؟!
                         

                         ***

تمام خانه گرفتار عافيت شده است
برادرم « مشكل گشاي » مردم بدبخت است !!
برادرم كه سعي داشت
عشق خودش را
در قاب كهنه و بد رنگ پول جاي دهد ،
از ازدواج – كه تنها وسيله بروز عشق نيز هست … !! –
پرهيز مي كند !
و از آن حضور مبهم سردرگم
- كه هي به او نيش مي زند … !! –
به شعرهاي غريبانه روي آورده است !!
مدام چاي مي خورد
و با « دعاي كميل »
و با « دعاي فرج »
و با « دعاي توسل » به خواب مي رود … !!
و هر وقت هم دلم مي گيرد
و زير گريه مي زنم
يك گوشه از صبوري خود را تصوير مي كند
و لاي نسخه مي پيچد
تجويز مي كند يك شب كنار « پنجره فولاد » تا صبح اشك بريزم
شايد … ( ! ) نجات بيابم !

                                   ***

پدر ولي به روزهاي قديمي
و زرق وبرق هاي قديمي
و اعتبارهاي قديمي خويش فكر مي كند .
به روزهاي ازدحام عاطفه !!
و فكر مي كند اي كاش آن روزها به فكر « مبادا » بود !
و عاطفه هايش را تقسيم بر تمامي عمرش مي كرد… !!
او عافيت طلب نيست
و دردهايش در زير سطحي از صبوري و مردانگي آنقدر پنهان است
كه آن ها را هيچ كس نفهميد يا نخواست بفهمد !!
ايمانش از تحمل مكتب ها زائيده مي شود
و هر چند آزاد فكر نكرد،
اما آزادمان گذاشت فكر كنيم
و مي گذارد آزاد فكر كنيم …
اما هميشه « اما » هايش كار مرا خراب مي كند !!
و باد مي زند به زير تمامي حرفها !!
و باد مي زند به زير تمامي انديشه ها !!

من فكر مي كنم :
نسل من و او – نسل من و پدر بزرگ !! –
ديريست رو به هم ،
به پنجره دشنام داده ايم … !!

فرامرز حجازی

دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٢

آبي ، سفيد ، سبز


يك استواري ممتد ، پارو ، خيال ، آب ، قايق هنوز هست
با صخره هاي سد شده ، با صخره هاي سخت ، با مرگ با شكست
دريا : غريب ، وحشي، دريا : غرور ، موج ، دريا : زني نسوده ، دريا : زني لجوج
از تور از طناب ، از شعر از شعور ، آواي سبز عشق از تك تك نسوج
آبي، سفيد، سبز ، خوابيده چون زني : دريا كنار قايق در امتداد روز
پيچيده در فضاي افق حرفهاي مرد : « دريا بيا بساز !! دريا بيا بسوز !! »
فرامرز حجازی

دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٢

صبح بخير آقای « آفتابگردان » !!



چون دو ، سه روزي قصد مسافرت دارم و امكان دارد دسترسي مناسبي به اينترنت نداشته باشم ، از كليه دوستاني كه ازشان سر نمي زنم پيشاپيش عذر مي خواهم ولي به عوضش امروز روز پركاريست ، اين هم يك شعار ( ! ) بلند ديگر، فقط به عشق شما :



جنگل فراخناي تاريكيست
كه از ازدحام زندگي
بوي مرگ مي دهد
و « تهران » :
فراخناي روشن مصنوعي
كه در تزاحم اشك ها و لبخندها
قابل ميانگين گرفتن نيست… !!

پائيز كه مي شود
صداي گريه پدر از انباريي
- كه درش هميشه به روي ما بسته است . –
بلند مي گردد.

پائيز در خانه ما
همه چيز در حال چكه كردن است :
چشم هاي پدر
بيني من
سقف خانه …
و شايد ، مهره هاي پشت مادرم !!
چرا كه خواهر هميشه – زمستان ها –
پشت او را اتو مي كند
انگار « رماتيسم » يك جور گريه كردن استخوانهاست … !!

« آرميتيس » دختر خاله مادرم
كه براي صدقه سري بچه هايش
عروسك هاي كهنه شان را
برايم مي آورد… !!
ما را به پائيز قشنگ « دربند » دعوت مي كند
تا مادرم كهنه هاي بچه هايش را بشويد
يا توالت فرنگي شان را برق بيندازد … !!

من در پائيز هيچ جيز قشنگي نمي بينم ،
وقتي قرار باشد مادر كهنه بشويد
و ما به دختر بچه لوس آرميتيس سواري بدهيم !!

صبح بخير آقاي پل
صبح بخير آقاي سبزي و پارك
صبح بخير آقاي نماسازي و زيباسازي
صبح بخير آقاي « آفتابگردان »
صبح بخير « همشهري » !!
صبح بخير تمامي آنهايي كه سرتان سنگين تر از آن است كه به ما هم توجهي بكنيد … !!

سر گور كوچه آسفالت نشده ما …
چرا كارگران سبز شما … !!
فكري به حال استخر خانه دختر خاله مادرم نمي كنند … !!
فرامرز حجازی

دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٢

مي خواستم دوباره بگويم مرد



اين هم شعري از 20/7/74 و فكرها و حرفهاي آن روزها :

مي خواستم دوباره بگويم مرد
چشم انتظار آمدنت هستيم
يكباره سرد شد تنم از سرديت
آيا بتي نمانده كه نشكستيم ؟!

مي خواستم دوباره بگويم مرد
اهل كدام كسب سكوني تو؟!
آيا دوباره اهل نبردي تو ؟!
آيا دوباره تشنه خوني تو ؟!

مي خواستم دوباره بگويم مرد
اخبار از هجوم شما خاليست !
آيا دوباره اهل خطر هستي ،
يا اين كه اين غرور تو پوشاليست ؟!

مي خواستم دوباره بگويم مرد
اين جا پناهگاه فراموشيست !
« آژير سرخ ممتد » پي در پي
حرفي نزن كه موسم خاموشيست!

مي خواستم ولي نتوانستم
دل بركنـم ز سردي آغوشـت
وقتي كه مي رسم به تو : چون دريا
چون سيل در صراحت خاموشت … !!
فرامرز حجازی

چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٢
 


اين كار عليرغم اشكال وزني كاري خاطره انگيز براي من و دوستانم است ، به اميد رضايت شما :

خاموش و سخت دل نگرانم، وقتي كه بسته است دهانم
رنگ خيال آبي اين مردم ، افتاده باز ، باز به جانم
پا را درازتر ننموديم، از اين گليم كهنه كه ديريست :
حد هميشه پاهاست ، وقتي كه سير بوده دهانم.


فرامرز حجازی

شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٢

... و او هنوز در ذهن من جاريست !


۱) از خانه
در بستر خيابان
همچون ته مانده‌هاي مجامعت باد با درخت،
بر سطح آسفالت‌ها
اين آسفالت‌هاي سرد
حل مي‌شوم …
در زير گامهاي عابرين پياده … !!


۲) در پارك
گل‌هاي گر گرفته در باغچه
امشب تمام شهوت خود را ــ كه سالهاست
سر خورده است …!! ــ
در رنگ‌هاي خويش نمودار كرده‌اند … !!
از بس كه غرق شهوت و شورند
پيداست،
در شهوت بريده شدن از شاخه،
پرپر شدن
و در زباله‌داني افتادن
مي‌سوزند؛
وقتي به سمت دستهاي ظالم من سجده مي‌برند …!!


۳) اين برف:
ـ‌ـ تك صداقت جا مانده از طبيعت وحشي …! ــ
امشب چه خوب
نااميدي من را
تصوير مي‌كند!
ديشب زني لخت
در پشت بام خواب من آنقدر ايستاد كه …
يخ زد … !!
و آنقدر سرد بود
كه هيچ كس حاضر نشد
جسدش را
از ذهن من به گورستان ببرد … !!
و او هنوز در ذهن من جاريست،
هر سال
وقتي بهار آغاز مي‌شود … !



۳) بوي عفونت مزمن گرفته‌ام
بوي قفس
وقتي كه سالها كسي
روزنامه زيرم را عوض نكند
و مدام برايم آب و دانه بياورد!
اين صاحب قفس هرگز پرنده‌اي
سر به راه تراز من نداشته است:
خوش لحن ، گرم ، قانع !


كم كم خوابم مي‌آيد‎‏،
من از هجوم « زني لخت » به خوابهايم مي‌ترسم … !!
فرامرز حجازی

چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٢

بی قراری مصلوب

ای بی قراری مصلوب
ای دستهای صبورم
گم شو که در تو نريزد
ته مانده سبوی غرورم

يک شب بيا دوباره سراغم
ای مردی غروب نموده
درد نبودنت چه بگويم
ما را نظير چوب نموده

از زخم های مرده بگويم
بوی خيال و خواب گرفتيم
بهر فرار از تب و تکبير
اين گونه ما شتاب گرفتيم

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]