باران اسيدي
جمعه ۳ بهمن ۱۳۸٢

جام زهر !

 

 

اين اولين كار نئو كلاسيك من است كه از باب قافيه و رديف و وزن مشكلي نداشت و از آن دست شعرهايي كه يكباره نازل مي شود و آدم زياد دوستش دارد. اين شعر را در تيرماه گرم تابستان سال 1371 و در شهرم فردوس گفته ام، براي خودم يادآور جلساتي است كه اين كار را خوانده ام و خاطرات خوبي را برايم تداعي مي كند ( خاطرات 11 سال كار ادبي كه توام با فراز و نشيب هاي تاريخ كوچك زندگي ام نيز بوده است. ) يكي از آن خاطرات، چاپ سانسور شده و تلخ اين كار در شماره 40 ماهنامه « ايران فردا » متعلق به آقاي « مهندس عزت ا... سحابي » بود كه در زمان خود و شايد هنوز هم يكي از انتقادي ترين نشريات به سياست هاي حاكم بوده ، آن چاپ و آن سانسور در عين تلخي يكي از افتخارات زندگي ادبي من است! اميدوارم اين شعر مورد پسند شما هم قرار بگيرد.

 

 

گويا نمك دواي دل ريش ما نبود.

درمان هر آن چه بود دگر پيش مانبود.

شمشيرها شكست و دل ما شكست خورد.

ماندن براي هيچ كه در كيش ما نبود.

از آن همه هجوم جز افسانه اي نماند.

افسوس « جام زهر » كه در نيش ما نبود !

گندم به باج رفت ، درو دير گشته بود.

جز غيرت خراش زمين ، خيش ما نبود.

در گرگ و ميش گله به تاراج گرگ رفت،

گويا كه گرگ گله به جز ميش ما نبود !!

فرامرز حجازی

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]